#کوه_پنهان_پارت_343


مادر شاهین بارها و بارها ازم عذر خواست و منم به حرمت شب قشنگ و حس قشنگ تری که داشتم بخشیدمش و برای خودش و پسرش ارزوی موفقیت کردم .

شاهین هم خیلی تبریک گفت و برامون ارزوی موفقیت کرد ..





به سمت جایگاهمون رفتیم و تا اخر مهمونیه کوچکمون توی جایگاه نشستیم و به اصرارهای بچه ها برای ر*ق*صیدن و ملحق شدن بهشون پاسخ منفی دادیم .. و دست به دست هم مثل دو تا پدر و مادر نه عروس و داماد ! به ر*ق*صیدن دخترامون نگاه کردیم و با عشق خندیدیم .





اخر مهمونی بعد از بدرقه ی همه ی مهمونامون قرار بود به سمت تهران حرکت کنیم .. بلیطی که پیمان برامون گرفته بود و کنسل کرده بودیم .. و سفر خارج از ایران رو برای تعطیلات عید گذاشته بودیم .. و قرار بود فعلا چند روزی رو ایران گردی کنیم ، که همتا هم زیاد از درس دور نمونه ..

ال*بته سوری جون و مریم .. خیلی اصرار داشتن که همتا و همراز و پیش اونا بذاریم و بریم .. ولی بهنود راضی نمیشد و در جوابشون میگفت:" ما یه خانواده ایم .. بچه هامونم باید هرجا میریم همراهمون باشن ."

و من غرق ل*ذ*ت میشدم .. از این همه شعور و عشق مَردم و هزارباره خدارو شکر میکردم .

وقت رفتن .. پدر جون اومد جلو دست های منو توی دستش گرفت ..

خم شدم که دستاشو بب*و*سم ، نذاشت .

پدرجون _ این چه کاریه دخترم .. شرمنده م نکن بابا !

_ دشمنتون شرمنده باشه پدرجون

پدرجون _ ببخشم بابا ، خیلی اذیتتون کردم ، اما فقط خدا میدونه چقدر برام عزیزی و ناراحتیت چقدر برام عذاب اور بود ..

_ من گله گی ندارم پدرجون .. شما برام چیزی کم نذاشتین !

پدرجون _ نه عزیزم .. میدونم گذاشتم ولی همه ی سعیمو کردم که سختی نکشین ..

بعد هم روبه بهنود که ساکت کنارم ایستاده بود و به حرف های پدرجون گوش میداد گفت :

پدرجون _ بهنود خان میخوام بدونی که من قبل از اینکه پدر تو باشم ، پدر سارا هستم .. میدونی ام که تا وقتی که ازت مطمئن نشدم ، دستشو توی دستات نذاشتم ..

بهنود _ بله میدونم بابا جان .. خوبم میدونم

پدرجون _ پس حواست و جمع کن که ناامیدم نکنی .

بهنود دست راستشو روی چشماش گذاشت و گفت :

بهنود _ به روی چشمام .. قول میدم همه ی سعیمو بکنم که خوشبخت باشیم !

پدرجون هم بعد از اینکه دستای منو به دست بهنود سپرد .. خم شد و پیشونیِ منو ب*و*سید و با بهنود مردونه دست داد .

پدرجون _ فقط یه نکته بابا .. هیچ وقت فراموش نکن که همتا دستت امانت .. نشه یه وقت غرق زندگی بشی و یادت بره که گل اشکان دستت امانته ها !

بهنود _ بله اینم میدونم ، ولی به دعای خیرتون نیاز دارم تا بتونم از پس این مسئولیت بزرگ بربیام .

پدرجون به شونه ی بهنود اروم چند ضربه زد :


romangram.com | @romangram_com