#کوه_پنهان_پارت_342

واقعا دوستشون داشتم .. همیشه توی شرایط سخت همراهم بودن و مثل یه خانواده پشتم بودن .. و منم با تمام وجودم مدیونشون بودم .

چقدر بوی پدرو مادرمو میدادن .. واقعا همه ی پدرو مادرها یه بوی خاص رو دارن .

بهنود هم از دیدنشون خیلی خوشحال شد و برای اومدنشون خیلی تشکر کرد .. مطمئنن میدونست که چقدر بودنشون برای من مهمه .

اما وقتی که مهدی رو دیدم خیلی تعجب کردم ..

شاید توقع داشتم که نیاد .. ولی اومده بود و با تمام وجودش سعی میکرد که ناراحتیشو پنهان کنه ..

بهنودم فکر کنم مثل من تعجب کرده بود که توی صداش وقتی داشت جواب تبریکشو میداد مشخص بود .

اما من با دیدن ناراحتیش سرمو پایین انداختمو با تمام وجودم و حس خوشبختی که الان داشتم ، برای خوشبختیش دعا کردم .

جلوتر که رفتیم بی بی رو دیدم و تقریبا به سمتش پرواز کردم .. واقعا دلتنگش بودم ..

بی بی بود که توی سخت ترین لحظه های عمرم کنارم بود و برام مادری کرده بود که الان بتونم بایستم زنانه گی کنم و در کناش مادری کنم برای بچه هام .

کنار یه خانم و اقا نشسته بود که حدس میزدم باید پدرو مادر پیمان باشن .

توی آ*غ*و*شش خزیدم و سعی کردم با فشردنش به خودم رفع دلتنگی کنم .

بعد از چند دقیقه اشک و بوییدن و ب*و*سیدن ، بهنود منو از آ*غ*و*ش بی بی بیرون کشید و خودش بی بی رو در آ*غ*و*ش کشید .

من هم تو این فاصله با حوریا جون ، مادر پیمان احوالپرسی کردم .. به جز چند باری که تلفنی باهاشون صحبت کردم .. ارتباطی باهاشون نداشتم .. ولی توی همین ارتباط های کوتاه هم واقعا به دلم نشسته بودن .

ال*بته از وقتی که برای پیمان گذاشته بودن میتونستم بفهمم که باید خانواده ای با شخصیت باشن .. و از این لحاظ واقعا برای مریم خوشحال بودم .

حوری جون و اقای محبی و سونیا ! هم اونجا بودن .

وقتی به سمتشون میرفتیم .. بهنود دستامو توی دستش فشرد و گفت :" به خاطر خاله حوری و حرف هایی که بهت زده بود متاسفم .. همیشه هم شرمنده تم ."

منم با ل*بخندم بهش اطمینان دادم که همه ی ناراحتی هارو از دلم پاک کردم . و الان راضی و خوشحالم .

اما نگفتم که همه ی خوشحالیم از این بود که حداقل مجبور نبودم قیافه ی سورنا رو تحمل کنم .. نه فقط به خاطر خودم .. بلکه به خاطر همتای عزیزم که تازه داره با مردای دور و برش ارتباط برقرار میکنه .

حوری جون هم ظاهرا کوتاه اومده بود که چیزی جز تبریک سرد به ما نگفت .

ما ولی گرم پاسخش و رو دادیم و با این روش خواستیم توی شادیمون شریکش کنیم .

و منصور عزیزو مهربونم .. که بازم ل*بخندشو ازمون دریغ نکرده بود .. مردونه بهنود و در آ*غ*و*ش کشید و ب*و*سید ، و ازش خواست مراقب من باشه و خوشبختم کنه ..

بهنود با سرخوشی پاسخش و داد .. اما من بغض کرده بودم و دلم بارش میخواست .

بعد از دیدنش یه لحظه هم حتی نمیتونسته بودم ، تنهایی منصور و فراموش کنم .

میخواستم گریه کنم که بهنود با اشاره ی منصور منو در بر گرفت و سعی کرد ، با دور کردنم از منصور ارومم کنه ..

اما مگه میشد .. نفس عمیقی کشیدمو سعی کردم بغضم و قورت بدم .





و اخرین نفرات هم شاهین و خانواده اش بودن که هم منو هم بهنود و شگفت زده کردن .انگار اون هم انتظار اومدنشون رو نداشت .

romangram.com | @romangram_com