#کوه_پنهان_پارت_341


_ باشه عزیــ ـزم فهمیدم ..

بهنود _ تازه تا اطلاع ثانوی نباید منو عزیزم صدا کنی وگرنه ....

که این بار خودش با دیدن قیافه ی من حرفش و خورد و خم شد و اروم ل*بامو ب*و*سید ..

بهنود _ دیگه اینجوری نگام نکن .

بعد هم دستامو کشید و به سمت بیرون حرکت کرد . منم سعی میکردم با تکون دادن شالم از حرارت بدنم که زیاد شده بود کم کنم .

به محض بیرون اومدن ، صدای صلوات بلند شد .

پیمان _ چه عجب .. بلاخره تشریف فرما شدین !!

بهنود _ وای پیمان جان ، فقط خدا میدونه که چقدر برای عروسیت لحظه شماری میکنم !!

پیمان _ میدونم از لطف زیادتِ .. ان شالله بعد از شما و وخان عمو اینا ، ال*بته با اجازه ی خان عمو ما هم بریم سر زندگیمون !

خندیدیم .

بهنود _ خیلی پرویی !!

پیمان تا کمرش خم شد

پیمان _ ما چاکریم .

_ سلام خان عمو خوبی ؟!!

بابک _ سلام سارا جان تو خوبی ؟!!

_ مرسی .. خوشحالم که اومدی ؟!!

بابک _ مگه میتونستم نیام .. در ضمن تو و این دوستات با این کار کردنتون منو ورشکست کردین .. دیگه کاری نداشتم که بخوام به مراسمت نیام .

خندیدیم ..

رعنا _ اقا بابک حواست باشه ها .. ولت میکنیم میریم برای یکی دیگه کار میکنیما !

بابک _ واقعا به من لطف میکنید ..

مهمونی زودتر از اون چیز که فکرشو میکردیم تموم شد ..

اما شب خوبی رو پشت سر گذاشتیم ..

وقتی که وارد شدیم .. باغ رو برای مهمونی اماده کرده بودن .. باور اینکه با این سرعت همه چیز محیا شده بود ، سخت بود ..

با کمک بهنود از ماشین پیاده شدم .. و با مهمان هایی که تقریبا همشون و میشناختم احوالپرسی کردیم و خوش امد گفتیم ..

همه ی اومده بودن ..

اقای جعفری و سودابه جون هم همراه حاج خانم عزیزم، مادر بابک اومده بودن ..

اقای جمالی و مینو جون هم کنارشون نشسته بودن .


romangram.com | @romangram_com