#کوه_پنهان_پارت_339


همرازم وقتی نگاه منو دید به سمتم اومد و خودشو توی ب*غ*لم انداخت .. بهنودم با دیدن همراز بلند شد و رفت همتا ب*غ*ل کرد و برگشت کنارمون نشست .

همتا و همرازم خیلی خوشحال بودن و خودشون با بادکنک هایی که به صورت حجله بسته بودن مشغول کرده بودن و میخندیدن .

خم شدم ، صورت همتا رو ب*و*سیدم .

همون لحظه بهنود کنار گوشم گفت : منم میخوام .

به اطرافم نگاه کردم .. ظاهرا کسی حواسش به ما نبود .. برگشتم طرفش و روی گونه هاشو به طور نا محسوس ب*و*سیدم .

بهنود _ نمیخوام قبول نیست .

با ل*بای خندون به صورت درهمش نگاه کردم ، اما اون سواستفاده کردو سریع ل*بامو ب*و*سید .

بعد هم ابروهاشو بالا انداخت و به ل*بام اشاره کرد .. یعنی باید این جوری بب*و*سی .

باخنده رومو ازش گرفتمو به یه طرف دیگه نگاه کردم .

که صدای پیمان اومد که کنار بهنود ایستاده بود .

پیمان _ داداش اتاق خالی کنم براتون؟!!

بهنود _ پیمان جان ببند گل پسر !

پیمان _ عزیزم میگن از هر دستی بدی از همون میگیری دیگه .. یادت که نرفته ؟!!

من که فقط میخندیدم .

مریم و رعنا هم نمیدونم یهو کجا غیبشون زده بود که نبودن .وگرنه از دست گرفتنای اونا در امان نبودیم .

تو فکر اون دوتا بودم که یه دفعه همرازم روبه بهنود گفت : وای بابا از خنده گی مردیم !

بهنود از هیجان زیاد حرفش یه دفعه همراز رو به آ*غ*و*ش کشید و قربون صدقه ی هردوشون میرفت .. و قلقلکشون میداد .

و منم فکر میکردم که ما چندمین عروس و دومادی هستیم که توی عقدشون بچه هاشون رو به ب*غ*ل دارن .

اون روز تا عصر دیگه بهنود و ندیدم .. نه اینکه نخوام .. نذاشتن ..

پیمان و مریم و رعنا دست به یکی کرده بودن تا مارو اذیت کنن ..

بهنود هم توی اس ام اس هایی که به من میداد .. یا قربون صدقه م میرفت .. یا برای اونا خط و نشون میکشید که باعث میشد من بخندم .

بعد از عقد همراه مریم و رعنا برای خرید ل*باسو ارایشگاه بیرون رفتیم .. بهنود و پیمان هم برای تهیه ی یه سری وسایل و استقبال از پدرو مادر پیمان از فرودگاه رفتن .

ل*باس خریدنمون تا ظهر طول کشید .. مریم و رعنا ل*باس هاشون و دیروز خریده بودن .. فقط میموند برای من .

یه ل*باس دکلته ی نقره ای خریدم که روی سینه اش کار شده بود .. اما از اونجایی که من دکلته نمیپوشیدم .. از فروشنده خواستم که از روی مدلش یه کت کوتاه هم درست کنن .. حدود یک ساعتی منتظر اماده شدن کت شدیم .. و بر خلف غرغر های رعنا واقعا هم قشنگ شده بود !!!

برای نهار خیلی هم اصرار ها و تهدید های منو بهنود کارساز نبود و باز هم نتونستیم با هم باشیم ..

بعد هم که م*س*تقیم به ارایشگاه رفتیم ..

با کمک مریم ل*باسم و تن کردم .. تازه اون موقع اجازه ی نگاه کردن به ایینه رو پیدا کردم ..


romangram.com | @romangram_com