#کوه_پنهان_پارت_338



فشار دستای بهنود روی دستام درست همزمان شد با خالی کردن نفس حبس شده اش ، که سکوت جمع رو شکوند و باعث شد همه به خودشون بیان و برای تبریک پیش قدم بشن .

اما قبلش بهنود توی یه غافلگیری منو توی آ*غ*و*شش کشید و باعث شد در کسری از ثانیه رنگم همرنگ ل*بو بشه !!

_ بهنود جون ، عزیزم ! توی جمع هستیما !

بهنود _ هیچی نگو ، میدونم . همسرمی دلم میخواد ب*غ*لت کنم .

_ میدونم ولی فکر دست گرفتنای پیمانم بکن دیگه !

بهنود _ سارا بیشتر از جونم دوستت دارم .. خیلی خوشحالم که دارمت .

از خوشی حالم دست خودم نبود .. دلم میخواست از این همه شادی خلوتی پیدا کنم و فریاد بزنم و خدارو شکر کنم .

_ منم همینطور عزیزم !

همون لحظه پیمان نزدیکمون اومد و گفت :

پیمان _ همینه دیگه خاله جون ، وقتی میگن عروس و دومادو بعد از عقد تنها بذارین برای همین بی ابرویی هاست دیگه .

با یه فشار از بهنود جداشدم .. ولی سرمو بالا نیاوردم .

سوری جون _ وا بی ابرویی چیه مادرجون .. همسرشه دیگه !

بعد هم به سمت ما اومد و ب*و*سیدمون و زیر گوش بهنود چیزی گفت .. که باعث شد بهنود بلند بخنده .

پدرجون و منصور هم نفرات بعدی بودن که به سمتمون اومدن و تبریک گفتن .. و من چقدر خوشحال بودم که اونا چند دقیقه ی پیش برای بدرقه ی عاقد رفته بودن و نبودن !!

پدرجون و سوری جون به هر کدوم از ما یه ساعت هدیه دادن و منصور مهربون هم یه نیم ست از طلا سفید ، که بسیارم زیبا بود .

بهنود در حالی که دستاشو پشت من گذاشته بود و منو به خودش میفشرد رو به پیمان که همچنان مشغول غرغر زدن بود ، گفت :

بهنود _ خوردی اقا پیمان !! حالا برو از جلوی چشمام دورشو تا حالت و نگرفتم !

پیمان _ بابا بی خیال من برای خودت گفتم که حداقل یه ده دقیقه تنهات بذارن دیگه داداش !

بهنود _ لازم نکرده به فکر من باشی ! برو به فکر خودت باش که هنوز نتونستی بله رو بگیری .

پیمان _ کجایی کاری بابا .. بله رو از باباشم گرفتم .. خودش که سهله

بعد هم ابرویی بالا انداخت و بادی به غبغب انداخت .

_ پیمان جون میدونی که عمو جعفری منو خیلی دوست داره .. پس لطفا حواست و جمع کن داداش !

داداش و مثل خودش ادا کردم .که باعث شد هم بهنود ، هم پیمان با صدای بلندی بخندن .

پیمان دستاشو به حالت تسلیم برای من بالا اورد و بعد هم خم شد و صورت بهنود و ب*و*سید و تبریک گفت و با منم دست داد یه بلیط رفت و برگشت ، برای ماه عسل بهمون هدیه داد .

خیلی ازش تشکر کردم .. ولی اون و بهنود بدون توجه به من دوباره مشغول کل انداختن و خط و نشون کشیدن با هم شدن .

بهنود و پیمان مشغول کل کل کردن بودن ، اما من همه ی حواسم به سمت دو تا فرشته کوچولوم بود که روبه رومون نشسته بودن و ما رو نگاه میکردن ..

هر دوشون ل*باس فرشته ها رو به همراه یه بال سفید و طلایی رنگ پوشیده بودن .. موهاشون رو هم دورشون ریخته بودن .

romangram.com | @romangram_com