#کوه_پنهان_پارت_337


عاقد دوباره خطبه رو تکرار کرد و بازم رعنا خانم نطق فرمودن

رعنا _ عروس رفته گل محمدی خریده ، برده کاشون گلاب گیری!

اینبار عاقد هم خندید .

عاقد _ چه عروس فعالی ماشاالله !

داشتم میخندیدم که بهنود کنار گوشم پرسید :

بهنود _ سارا میگم این رعنا اینا عقد کردن ؟!!

من جدی پاسخ دادم :

_ نه هنوز ، چطور ؟!!!

بهنود _ هیچی برای سر عقدشون برنامه چیدم .. یه حالی من از اینا بگیرم که دیگه سر عقد کسی مزه نپرونن !

از حرصی که توی لحنش بود ، پخی زدم زیر خنده که توجه همه به سمتمون جل*ب شد .

پیمان _ چی گفتی زیر گوشش بهنود که اینطوری خندید ؟!!

بهنودم در حالی که سعی میکرد خنده شو کنترل کنه .. با لحنی که کاملا معلوم بود داره میگه به تو چه گفت :

بهنود _ هیچی .. بعدا بهت میگم پیمان جان .

وای حالا من نمیتونستم خودمو کنترل کنم .

پیمانم که کم نمیاورد ..

پیمان _ اهان فکر کردم تو داری حرص میخوری .. سارا داره میخنده .. دلم یه لحظه برات سوخت داداش .. خوب خدا رو شکر.

همگی داشتیم میخندیدیم .

عاقد برای بار سوم خوند که این بار بهنود قبل از اینکه رعنا چیزی بگه سریع دست توی جیبش کردو یه جعبه ی مخمل قرمز بیرون کشید و به طرف من گرفت ..

رعنا _ افرین بهنود .. خوبه که خودت میدونی باید چیکار کنی .

بهنود _ اره بلدم .. ولی اگه تو بذاری .

رعنا _ وا من چیکار کنم .. خوب رسم عروس بره اینور و انور .

بهنود _ اره ولی معمولا زود برمیگرده .. اینجوری که تو میگفتی .. من هنوزم باید دنبالش میدویدم .

اینا هنوز داشتن کل کل میکردن و ماهم میخندیدیم که صدای عاقد عزیز در اومد .

عاقد _ عروس خانم وکیلم .

نفس عمیقی کشیدمو با همه اعتمادی که از بهنود توی وجودم ریشه دونده بود گفتم :

_ با اجازه ی روح پدر و مادرم و پدرجون و سوری جون " بله "




romangram.com | @romangram_com