#کوه_پنهان_پارت_336

فقط ل*بخند زدم .

سوری جون _ ببخش که اذیتت کردیم .. به خدا دیشب دلم خون بود برای گریه هات .. اما این مرد سر دنده ی لج افتاده بود و نمذاشت بهت بگیم .

ل*بامو به دندون گرفتم تا دوباره بغض گلوم کار دستم نده و ارایشمو خراب نکنه .

نمیدونستم چه جوابی باید به سوری جون منتظر بدم .. شاید منتظر بود گلایه کنم ..





اما من که گله گی نداشتم .. هرچی که بود از طرف خودم بود .. من باید به حرف میومدم و خواسته امو به زبون میاوردم .

سرمو پایین انداختم که سوری جون منو به آ*غ*و*شش کشید .. شاید حس کرد که الان من شدیدا به مادرم نیاز دارم که محبتش و ازم دریغ نکرد .. شاید هم بیش از اندازه برای داشتن پسرش شاد بود .. در هر صورت من راضی بودمو اروم !

همون لحظه هم صدای بهنود و شنیدم :

بهنود _ اِ اینجایین .. بابا بیاین دیگه عاقد خیلی وقته منتظر ماست .. تبریکاتونو بذارین برای بعد

بهش نگاه کردم .. چه قدر جذاب تر شده بود مرد من ! یه بلوز استین بلند جذب سفید تن کرده بود که استین هاشو تا ارنج تا زده بود ، با شلوار کتان سرمه ای .

مریم _ اوه اوه .. بهنود بهت نمیاد این همه عجله داشته باشی .

منو سوری جون خندیدیم .

بهنود دست منو توی دستاش فشرد و در حالی که به چشمای من خیره شده بود گفت :

بهنود _ اگه میدونستی برای بدست اوردنش چقدرسختی کشیدم .. دلیل این همه عجله رو میفهمیدی !

همچنان بهم خیره بودیم که با صدای سرفه و بعد هم تیکه ی مریم به خودمون اومدیم ..

مریم _ خوبه حالا بسه .. خوردیش دیگه به عقد نمیرسه که !!

سوری جون با صدای بلند خندید .. بهنود هم ل*بخند زد .. منم طبق معمول قرمز شدم و سر به زیر انداختم و توی دلم برای مریم عزیزم خط و نشون کشیدم .





سر سفره ی زیبایی که مریم و رعنا توی اتاق پدر و مادرم چیده بودن ، نشسته بودیم .. حس خیلی خوبی داشتم .. احساس میکردم همه ی دنیا برای منه .

مخصوصا از وقتی که منصور رو دیدم . وقتی دست به دست بهنود وارد سالن شدم .. اولین کسی که به پامون بلند شد و به افتخارمون دست زد ، منصوربود . با اون ل*بخند ملیحی که زد انگار همه ی ارامش های دنیا رو بهم منتقل کردن . وقتی که به سمتمون اومد سرمو پایین انداختم تا اشک جمع شده ی گوشه ی چشمامو و خجالت توی نگاهمو نبینه .. اما اون با متانت نزدیکم شد و با بهنود مردونه دست داد و بهمون تبریک گفت و برامون ارزوی خوشبختی کرد .

بعد هم به همون نرمی که اومده بود ازمون دور شد .. بدون اینکه کلامی به زبون بیاره تا حس شرمندگیه منو تحریک کنه .. و چقدر با این کارش منو مدیون خودش کرد .

پدرجون هم اومد و منو در آ*غ*و*ش کشید و ب*و*سید .. بعد هم در کمال تعجبم بابت این اتفاقهای اخیر ازم عذرخواهی کرد و گفت که برای هردومون لازم میدونسته .

منم در برابر این همه مهربونیش فقط ل*بخند زدمو تشکر کردم .

با صدای رعنا به خودم اومدم .

رعنا _ عروس رفته گل فروشی سر کوچه گل بخره .

خندیدیم .

romangram.com | @romangram_com