#کوه_پنهان_پارت_335


خدایا به بزرگیت قسم ، به این حس قشنگ قسم .. دیگه منو از این اوج پایین نکش .

با کمی خجالت ازش فاصله گرفتم و به همون ارومی گفتم ..

منم دوست دارم !!

سر به زیر به ل*باس سفیدی که توی دستای بهنود بود نگاه میکردم که در با تق کوچیکی باز شد .

پیمان سرکی داخل کشید و گفت :

پیمان _ ببخشید مزاحم خلوت عروس و دوماد شدم .. الان عاقد تماس گرفت که تا نیم ساعت دیگه میرسه .

بعد هم در حالی که سعی میکرد خنده شو قورت بده .. رو به بهنود گفت :

پیمان _ بهنود خان کارای مثبت 18 رو بذاری برای بعد از عقد بد نیستــ ـا !!

من دوباره سربه زیر شدم و بهنود خم شد کوسن روی عسلی رو به سمت پیمان و ال*بته در بسته ، پرت کرد .





کت و شلوار سفیدی رو که بهنود برام خریده بود به تن کردم ..

بعد از اینکه بهم داد .. ازم خواست بپوشمشو بعد هم برای مراسم شب به خرید بریم .. شوکه شدم .

قرار بود مراسم بگیریم و من اصلا امادگیشو نداشتم .. با اونکه هیچوقت سختگیر نبودم ، اما برای یه همچین مراسمی که بهنود ازش صحبت میکرد حتما امادگی لازم بود .

اما مگه چاره ای هم جز پذیرش داشتم .. که همه ی کارها انجام شده بود و سهم من از این تصمیم ها فقط سورپرایزش بود .. که خیلی هم زیاد بود .

پذیرفتم ولی فقط ازشون خواستم که مراسم ساده برگزار بشه .

نفس عمیقی کشیدم و ارایش ملایمی رو هم کردم .

شال سفید و صندلم رو پوشیدم و از اتاق خارج شدم .

همه چیز محیا بود .

مریم و دیدم که بلوز و شلوار خردلی جذبی پوشیده بود و با خنده به سمت من میومد .

ل*بخندی به زیباییش و دل پیمان زدم و یه دفعه با یاداوری کارهای دیروزش محوش کردم و به جاش ابروهامو بالا فرستادم .

مریم _ چته عروس خانم .. باز خوش اخلاق شدی ؟!!

خواستم جوابش و بدم که سوری جون و دیدم به سمتمون میاد .

_ خوبم عزیزم ... بعد باهات صحبت میکنم .

مریم که انتظار این برخوردو از من نداشت با شگفتی رد نگاهم و گرفت به سوری جون رسید . بعد هم ل*بخند پلیدی زد و زیر ل*ب طوری که فقط من بشنوم، خدا رو شکر کرد.

_ سلام سوری جون .

سوری جون _ سلام عروس گلم .. خوبی ؟!! بهتر شدی .


romangram.com | @romangram_com