#کوه_پنهان_پارت_334

بهنود اما هنوز معلوم بود داره حرص میخوره ..

بهنود _ میخنــ ـدی ؟!!

منم فرار و بر قرار ترجیح دادم و به سمت سرویس پرواز کردم .

بهنود _ وایسا ببینم .. وایسا تا خدمتت برسم .. اگه مردی وایسا .

_ نمیخوام ، نامردمو واینمیستم .

بهنود _ باشه بلاخره بیرون میای دیگه ؟!!

_ بهنود جوون من هنوز بهت بله ندادماااا !

بهنود _ ای الهی فدای این بهنود گفتنت بشم من !!!

خنده ی روی ل*بام از بین نمیرفت .. به ایینه نگاه کردم .. حتی چشمهای پف کرده و ریز شده ام هم برق میزد .. نور زندگی رو راحت میتونستم توش ببینم .

کمی اب به صورتم پاشیدمو با سرخوشی مسواک زدم .

از دستشویی که بیرون اومدم .. نفهمیدم چی شد .. که یه دفعه کشیده شدم .. زمانی به خودم اومدم که توی آ*غ*و*ش بهنود بودم و همه ی سلول های بدنم ل*ذ*ت و میچشیدن ..

بهنود _ حالا دیگه برای من شیطونی میشی ؟!!

خندیدم و با همه ی وجودم عطر تنشو بلعیدم .

بازم شیطون شدم

_ اقای بهنود .. لطفا ولم کنید .. من هنوز به شما نامحرمماااا .

بهنود اروم ولم کرد :

_ تو یه ساعت دیگه مال من میشی دیگه .. اون وقت من میدونم با تو !!

قری به گردنم دادم و با سرخوشی گفتم :

_ حالا تا اون موقع

بهنود دوباره من کشید توی ب*غ*لش و گفت :

_ ببین خودت وادارم میکنی که بخورمت !

_ بهنود خـــ ـان ؟؟؟

بهنود _ جــــــــ ـان بهنود خان ؟!

_ ولم کن .

بهنود _ نمیخوام ...یعنی ... نمیتونم .

نمیتونم و خیلی اهسته گفت .. اینقدر که من هم حس کردم نمیتونم ازش جدابشم .حتی به قدر یه ساعت ، تا فاصله ی خدایی شدن !!

بهنود _ خیلی دوستت دارم سارا .. خیلی !

وای خدایا .. چقدر این جمله ملکوتیه که باز هم میون اون همه محبت ، به اوج میبره .

romangram.com | @romangram_com