#کوه_پنهان_پارت_333


بهنود _ چرا اینطوری نگام میکنی عزیزم ؟!!

_ میخوای با منصور ...

انگشتشو روی ل*بام گذاشت که ادامه ندم .

بهنود _ مگه من میذارم .. کسی تو رو ازم بگیره . حتی اگه اون کس منصور مهربونِ تو باشه !! تو همه ی زندگیه منی سارا !!

چونه ام لرزید .. بغض دوباره چنگ انداخته بود به دلم .. و نفسهام نامنظم شده بود .

بهنود با دیدن عکس العملم ، سریع دستام و توی دستاش گرفت و ب*و*سه ای به پشتشون کاشت ، که باعث شد .. قطره های اشک از روی گونه هام جاری بشن ..

با سر انگشت قطره های اشک روی گونه هام رو گرفت و ب*و*سید .

میان اون همه گریه ، ل*بخند بود که مهمون ل*بهام و چشمای درخشانم شده بود .

بهنودم با دیدن ل*بخندم با صدایی که از بغض ، انگار، میلرزید .گفت :

بهنود _ سارا ، من طاقت اشکات و ندارم ، همیشه بخند، باشه ؟!!

و باز هم تکرار صحنه ها بود که لحظه های قشنگ منو میساخت .. اما این بار ، باز هم یادم اومده بود اشک های دیشبمو دلم بچگی میخواست و ل*ب برچیدن !!

با همون بغض نالیدم :

_ پس چرا دیشب گذاشتی اشک بریزم ؟!!

بهنود _ الهی فدای اشک ریختنات .. اخه خانومم ، گویا باید میذاشتم عشقم ان همه اشک بریزه تا همه بفهمن که مال منه !! بابام رضایت نمیداد .

خندیدم .

بهنود _ اوفــــــــ راحت شدم !! خندیدی .

خنده ی پلید دیگه ای زدم .. بهنود از جاش بلند شده بود و به سمت کاناپه ی اتاق میرفت .

بهنود _ بلند شو خانمی .. دیشب که رفته بودیم بیرون برات اینو گرفتم امروز بپوشی .. بلند شو بپوش ببین برات خوبه ..

همچنان داشت ل*باس و از کاورش خارج میکرد .

_ باشه .. ولی به یه شرط !

یه ل*بخند بهم زد و دوباره مشغول کارش شد .

بهنود _ باشه شیطون خانم !!

خنده مو قورت دادم و همه ی جدیّتم و توی صدام ریختمو گفتم :

_ باید بهم وکالتنامه بدی برای طلاق ؟!!

یه دفعه برگشت و تند و با حرص گفت :

بهنود _ مـــــــ ـن به گــــــ ـور خـــــ ـودم بخندم دوبـــــــ ـاره به تو وکــــــالتــــنامه بدم .

میخواستم ادامه بدم .. ولی با عکس العملش نتونستم خودمو کنترل کنم و بلند خندیدم .


romangram.com | @romangram_com