#کوه_پنهان_پارت_332
باز کردم قران یادگار پدرمو ، اما این بار با ارامش و ل*بخند ..
این بار وقتی با دیدن کلمات صوت پدرم توی گوشم تکرار شد .. فقط ل*بخند زدم .
اروم بودم و شاکر که حداقل به قدری گوش سپرده بودم به ملکوتی ِ صداش که ذخیره شده برای روزهای سختم .. برای روزای نداشتنش ..
قرآن و بستم و ب*و*سیدم و به روی چشمام سرمه کردم ..
دل*بستگی مو خاموش کردم .
نیتِ خدایی و باز کردم دوباره ..
و دیدم راه حل خدایم را « * و شکیبایی کن ، که خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نخواهد کرد » سوره ی هود . ایه ی 115
همه ی وجودم ل*بخند شد ..
شکیبایی کردم .. وعده کرده بود خدام پاداش و پس ..
شکیبایی میکنم . دیگه شکایت نمیکنم .. دیگه گلایه نمیکنم از نداشته هام .. از دست رفته هام ..
بلند شدم .. قران پدر رو دوباره و سه باره ب*و*سیدم و روکش گلدوزی شده اش رو روی جلدش کشیدم و داخل کتابخونه ام قرار دادم . سجاده ی مادرم رو هم جمع کردمو داخل کمد کنار سجاده ی خودم گذاشتم .
یه مسکن برای رفع سردردم خوردم و با ذهنی خالی از همه ی دغدغه ها ، خالی از هر بهنودی و هر منصوری ، به خواب رفتم ..
تکونی خوردم و دستایی نوازش گونه رو روی موهام حس کردم .. و صدایی گرم ، که
بهنود _ خانومم نمیخوای پاشی ؟!
باورم نمیشد . فکر میکردم شاید خواب باشم . دلم میخواست شاید که اگه خوابم
بودم ، دیگه بیدار نشم .. تا ابد این صدا توی گوشم بمونه .. توی سرم فریاد باشه ..
اما من بیدار بودم .. حسش میکردم ..
داغی دستاشو .. گرمی نفسهاشو ... صدای خش دارشو .. همه رو میشنیدیم .. مگه خوابی هم وجود داره تا این حد زنده باشه ..
وقتی که داغیِ ل*باشو روی گونه هام حس کردم ناخداگاه چشمام باز شد و اولین چیزی که دیدم یه جفت چشم خندون بود .
کنار تختم روی زانوهاش نشسته بود و ساعد هاش و تکیه داده بود به تختم. اما چیز که توی اون لحظه برای من اهمیت داشت .. فاصله ی صورتش با صورتم بود ....
و نفس های سوزاننده اش که به صورتم میخورد ، و ال*بته ل*بخند بی نظیرش که اتیش خاکستر شده ی قل*بم و شعله ور میکرد .
ضربان قل*بم روی دور هزار بود و با کوبشِ تمام میخواست ، دیواره پوستیش رو بشکافه و بیرون بزنه ..
بهنود _ خانومی نمیخوای بیدارشی ؟!! میدونی چند دقیقه است دارم صدات میکنم ؟!!
منظورش چی بود ؟! واقعا این همه عجله برای اینه که من به عقد منصور در بیام ؟!
بهنود _ پاشو خانومم الان عاقد میادها !!! بعد خانوم من هنوز خوابه ..
من هم چنان گنگ نگاهش میکردم .
romangram.com | @romangram_com