#کوه_پنهان_پارت_331


همتا که برگشت دردم و چندین برابر کرد .. قل*بم و اتیش کشید .

به محض برگشتنش اومد توی اتاقم و برام از پدریِ بهنود گفت و از احساس افتخاری که نسبت به پدر پزشکش داشت ..

از فامیل جدیدش که به همه اعلام شده بود ..

از همکلاسی هاش که با تعاریف بهنود راغب شده بودن پزشک بشن .. از معلمش که بهش بابت داشتن همچین پدری تبریک گفته بود ..

توی اون لحظه همه ی وجود همتا عشــ ـق بود و همه ی وجود من حســ ـرت !!

حسرت نداشتن هام .. حسرت نتونستن هام .. حسرت ناتوانی هام ..





در اتاقم و باز کردم .. صدایی از بیرون نمیومد .. انگار که کسی خونه نبود .. سرکی به سالن و اتاق خوابها کشیدم ، واقعا کسی خونه نبود ..

انگار که همه شب خوبی داشتن که بیرون رفتنو به خونه موندن ترجیح داده بودن ..

بدون اینکه از من بپرسن .. یا سعی کنن از حال خراب من با خبر بشن .

حتما وقتی که من حمام بودم رفته بودن ، که من صداشون و نشنیده بودم ..

شاید هم به اتاقم اومده بودن تا خبرم کنن .. ولی دیدن من حمامم که چیزی نگفتن .. اما به هر حال ، من خسته تر از اونی بودم که خرده بگیرم به این همه شادیشون .. یا حتی توقع کنم از مَردَم که توی این شب و سخت ترین لحظه ی زندگیم پشتمو خالی نکنه !

به سمت اتاق باز سازی شده ی پدر و مادرم رفتم ..

قرآن پدرم و سجاده ی متبرک شده به کربلای مادرم و که تنها یادگارم بودن از اون همه خاک و ویرانی ، برداشتم و به سمت اتاقم راه افتادم ..

میدونستم تنها چیزی که الان بهش احتیاج داشتم همین بود .

وضو گرفتم و چادر گلدار مادرم و به سر کشیدم و سر سجاده ی متبرکش نشستم .. پارچه ی چادر رو لمس کردم و انگشتام فریاد کشیدن ، نبود مادرمو .. پارچه ی چادر و به بینی کشیدمو ، تک تک سلولام فریاد شدن .

دلم آ*غ*و*شش رو میخواست .. سخاوت دستاشو میخواست .. نصیحت مادرانه میخواست ..

اخه منم دختری با روحی باکره بودم مثل همه ی دخترها و دلم دخترانگی میخواست ، شب قبل از جدایی از دنیام ...

جدایی از دخترانگی هام .. شب انتخابم ..

اما نبود .. نداشتمشون .. فقط یه چادر بود که حالا یادش بود و خاطره ی سجاده نشینیش ..

گریه کردم .. سجده کردم .. تسبیح گفتم ، اما قامت نبستم که گریه م دنیایی بود و قامت بستن جدا شدن از دنیا بود .

پدر میگفت .. همیشه .

گریه کردم .. خواهش کردم .. ارامش خواستم .. صبر خواستم .. عشق خواستم .

اما هنوز اروم نشده بودم تا وقتی که قامت بستم و دل کندم از دنیای بی ارزش .. حتی به حد کندن شدنه مغربانه ،

اما همین برام کافی بود .. کفایت کرد برای قل*ب بی قرارم ..

و باز هم منه معتاد به این کنده شدن ، قامت بستم برای اعشای بلندتر .


romangram.com | @romangram_com