#کوه_پنهان_پارت_330

بلاخره نگفته ها رو گفت !!

قرار و گذاشت .. پس من چی ؟!! .. پس فرصتی که برای فکر کردنم ، گذاشته بود چی ؟!!!

چرا ازم نپرسید .. چرا ازم نپرسید بهنود و انتخاب کردم یا نه ؟؟!!!!

ملتمس به سوری جون نگاه کردم .. با نگاهم چنگ زدم به چشماش .. به قدرت کلامش ..

که واسط بشه برای دلم .. که بپرسه ازم حرف دلم رو !

اما سوری جون هم انگار کم اورده بود .. انگار دیگه به پیروزی توی این بازی امید نداشت که حاضر نبود دیگه تلاش کن ، که سنگینی نگاه منو ندیده بگیره ..

منم که ...

ناتوان بودم .. ضعیف بودم .. ضعیف تر از اونی که بتونم حرف بزنم و طل*ب کنم حقی رو که یه روزی نخواستمش .

به مریم نگاه کردم تا حداقل عکس العمل اون اب باشه روی اتیش دلم ..

اما اونم .. پاسخی به نگاه ملتمسم نداد .

پدر جون هم ادامه داد :

پدر جون _ الان میاد برید برای ازمایش ..

دهان باز کردم که حرف بزنم ..

مریم _ نیازی نیست ، قبلا ازمایش دادن . هنوز یه ماه نشده و اعتبار داره !!

دهانم دیگه بسته نشد .. از این همه خونسردی .. مریم بود که خیلی راحت از عقد من صحبت میکرد .. کسی که همیشه منع میکرد منو از این ازدواج اشتباه .. حالا داره با بی خیالی تمام حرف میزنه ..

دیگه نموندم .. نموندم که بشنوم حرف هاشونو .. نموندم که ببینن اشکهای اماده ی بارشم رو ..





توی اتاق راه میرفتم و زار میزدم .. بغضِ توی گلوم ازار دهنده تر از اون چیزی بود که فکرشو میکردم .. که هنوزم بعد از اون همه زار زدن رها نکرده بودم ..

حالم بد بود ، نه فقط به خاطر از دست دادن بهنود .. که به خاطرِ سکوتش ..

نمیدونم شاید هم نمیدونست که قرار فردا عقد کسی دیگه ای بشم که اینقدر خونسرد بود ..

نمیدونم شاید هم حال بدم برای منصور مهربونم بود .. برای عذاب وجدانی که از نخواستنش توی دلم داشتم .. از اینک میخواستمش تا وقتی که بهنود نبود .. حالا که اون هست دیگه نمیخوامش .. که دارم این جوری زار میزنم ..

اما با همه ی ندونستن هام ، میدونستم که منصور مهربونم همه ی تلاشش و برای راضی کردن پدرجون کرده .. میدونستم که اگه هنوز پدرجون ، با خبر نشده از فسخ محرمیت ما ، فقط به خاطر شأنیه که برای من قائله .. نخواسته من کوچک شده باشم .. نخواسته ارج و قربم د رمقابلِ مَردم ! پایین بیاد .

راه رفتم .. گریه کردم .. اما برای کسی مهم نبود .. کسی ندید .. کسی نشنید ..

اما من هم دیدم ..هم شنیدم ..

مجبور بودم گوش بدم به صدای خنده های مریم و رعنا که کل خونه رو پر کرده بود .. و به صدای صحبت های تلفنی سوری جون و پدرجون !! و نگاه کنم به رفت و امد های بهنود وپیمان که خبری از ناراحتی توی صورت هاشون نبود !!

ظاهرا تنها فرد ناراضی توی اون خونه من بودم ..

حتی برای نهار نرفتنم هم باعث کنجکاوی دیگران نشد .. فراموش شده بودم توی اون خونه !

romangram.com | @romangram_com