#کوه_پنهان_پارت_328

پدرجون _ با منصور تماس میگیرم برای اخر هفته وقت بگیره براتون .. خوبه ؟!!

از من جواب میخواست .. اما من دلم فرار میخواست ..

بدنم تاب دیدن چشمای سرخ از عصبانیت بهنود و چشمای گریونِ سوری جون و چشمای به غم نشسته ی بقیه رو نداشت ..

همه منتظر جواب منن .. اما بهنود انگار از جواب من نامطمئن بود که قبل از من خروشید :

بهنود _ پدر قرار تا کی این بازی رو ادامه بدین ؟!!

همه ی احساس های خوب دنیا بود که جاری شدن توی قل*ب من .. که گرمم کردن توی کسری از ثانیه .. که برق انداختن به چشمام .

اما ...

پدر جون _ هر وقت که تو فهمیدی که زندگی بازی نیست پسر جون !!

بهنود فقط نگاهش کرد .. بعد هم با نامطمئن ترین لحن ممکن گفت :

بهنود _ بهم فرصت جبران بده .. خواهش میکنم .

پدرجون _ این من نیستم که باید بهت فرصت بدم ..

و باز هم من بودم که شدم مرکز توجه نگاه های منتظر ..

من سربه زیر .. منه بی صدا ..

وقتی صدایی نبود که از گلوی من خارج بشه .. چه توقعی داشتن که پاسخ داشته باشم براشون ..

وقتی همه ی وجودم بهنود و فریاد میزد و همه ی حرکاتم از حرکات اون پیروی میکردن و اونا هیچ کدوم نمیفهمیدن و کلام میخواستن ..

وقتی پدرجون اون همه فریادمو طل*ب فرصت برداشت کرد .. چه میکردم جز فرار !!!

واقعا کاری ازم برنمیومد ..

دلم میخواست خودشون بفهمن .. دلم میخواست بهنود حسم کنه ..

ببینه بغض گلومو ..

بشنوه صدای قل*بمو .. فریاد وجودمو ..

اما اونم نشنید حتی .. نشنید که تو این چند روز فرصتم ، دریغ کرد ازم نگاهشو .. صداشو ..

که بچه شد و قهر کرد باهام ..شاید هم ناامید شده بود از من که حرف های پدرجون شنیدو دیگه دم نزد .

که حالا ازم فرصت میخواست برای ثبت طلاقم توی شناسنامه ی جدید !!





چشمامو بسته بودم و سرمو به پشتیه صندلی تکیه داده بودم .. سردرد بدی داشتم .. این چند روز فشار زیادی رو تحمل کرده بودم ..

صدای باز شدن در باعث شد که چشمامو باز کنم ..

بهنود بود .

romangram.com | @romangram_com