#کوه_پنهان_پارت_327


بهنود در حالی که همه ی وجودش چشم شده بود دنبال همتا ، خطاب به من گفت :

بهنود _ میشه لطف کنی از ماشین کیف منو بیاری .. توش شناسنامه ی جدید همتاست ، به اسم خودم و تو براش شناسنامه گرفته بودم .. قبل از رفتم بود ..

وقتی میخواستم ببرمتون ، لازم بود .

میدونستم .. گفته بود که میخواست مارو ببره .. شناسنامه رو هم گفته بود ، اما من باور نداشتم .

حتی فکر نکرده بودم که بدون اسم پدر نمیتونست رضایت بده برای عمل !!! که اون همه ازادی عمل داشته باشه توی تصمیم گیری ..

که چقدر بی فکر شده بودم !!

بهنود _ شناسنامه ی جدید تو هم هست . برش دار ..

بدون توجه به حال خراب من ، با لحنی سنگین ادامه داد :

بهنود _ ولی هنوز طلاق توش ثبت نشده !! که اونم تا قبل از ازدواجت درستش میکنم ..

و رفت .

رفت و منو با یه دنیا پوچی تنها گذشت .. رفت و بهم فهموند که حتی نمیتونم به گرمایِ متظاهر دست هاش هم ، تکیه کنم ..

منم رفتم بیرون .. رفتم به سمت ماشین ، اما برای برداشتن شناسنامه ی جدید همتا با پدر و مادر جدید .. بدون اسمی از اشکان و یلدا ..

رفتم که چهره ی غم زده م ، فریاد نشه به روی اولیای مدرسه !!

و فکر کردم که به بی توجهیش ، که حقم نمیدونستم .. من واقعا م*س*تحق این همه فشار نبودم .. یعنی واقعا تقصیر من بود ؟!!

چقدر همه چیز تا چند روز پیش، خوب شده بود .. چقدر کمتر ، درد بود ..

اما همش از همون شبی که صدای خنده هامون کل باغ رو برداشته بود و غم خونه ی پدری رو برای درختاش کم کرده بود ، دوباره عوض شد ..

همون شبی که پدرجون سرمیز شام منو مخاطب قرار داد بود :

پدرجون _ خوب سارا جان چیکار میخوای بکنی ؟!!

و وقتی که نگاه گنگ منو دید ، ادامه داد :

پدرجون _ شوهرتو میگم .. منصور !!

و فقط مکث کرد تا سرفه های بهنود تمام بشه و ادامه داد :

پدرجون _ درست نیست دخترم شوهرت و بیشتر از این اذیت کنی .اونم حق داره بابا .. حالا مراعات ما رو میکنه و زیاد نمیاد اینجا دلیل نمیشه که ما هم پرویی کنیم و بیشتر بمونیم ..

نمیدونم .. یعنی واقعا نمی شنید صدای اروم" خواهش میکنم تمومش کن " سوری جون رو ؟؟!! .. یا صدای التماس های قل*ب منو ؟؟!!

که همچنان ادامه میداد :

پدرجون _ به هر حال ماهم باید برگردیم سر زندگیمون ، که برای اونم باید از راحتی ِ تو و بچه ها خیالمون راحت باشه ..

یعنی واقعا پدرجون نمیدید .. مشت های منقبض شده ی بهنود و یا ریزش اشکای سوری جونو .. یا بغض نشسته توی گلوی منو که بی توجهی میکرد ..

نمیشنید یا نمیخواست ببینه ..


romangram.com | @romangram_com