#کوه_پنهان_پارت_326
همه ی ذهنم پر شده بود از مهربونی بهنود .. یه حس عجیب که بهم میگفت بهنود از پدربودن برای همتای اشکان ل*ذ*ت میبره .. یه حسی که بهم میگفت از روی اجبار نیست .. تظاهر نیست .. ریا نیست ..
که اگه بود .. باید نفعی درش میبود .. که اگه دنبال منفعت بود ، پس چرا من دیگه نبودم ؟؟!!..
چرا من دیگه وسط این رابطه جایی نداشتم؟! .. چرا من نمیدیدم محبت هاش رو ؟! .. چرا پنهانی بود و یه جورایی زیر پوستی ؟!..
چرا دیگه من براش مهم نبودم و فقط پدر بودن مهم بود .
بهنود درو ماشین و که بست ، به خودم اومدم .بهش نگاه کردم .. ولی اون باز هم بدون توجه به من ویلچر و توی صندوق عقب ماشین و جای داد.
دستاشو به سمتم دراز کرد ولی باز هم نگاهش و ازم دریغ کرد ..
اما وقتی که سنگینیِ نگاه گنگ منو حس کرد .. برای یه لحظه ی کوتاه نگاهم کرد و کوتاه تر گفت :
بهنود _ سوییچ !!
نفس عمیقی کشیدم و بدون هیچ حرفی و هیچ اعتراضی سوییچ و به طرفش گرفتم ..
تا زمان رسیدن به مدرسه ، فقط گوش دادم . به خنده های از ته دل بهنود و شیطنت های بازگشته ی همتا .
و تا مدرسه فکر کردم که باید از کم شدن ترس همتا خوشحال باشم یا از بی تفاوتی بهنود نسبت به خودم ناراحت ..
بخندم یا خون گریه کنم .. یا حتی بی تفاوت باشم .
اما وقتی رسیدیم و اقای فروغی ، بابای مدرسه ی همتا به کمک بهنود اومد و همتا به شدت ازش دوری کرد به این واقعیت هم پی بردم که همتا کوچولوی من ، هنوز نسبت به همه ی مردها ، ترسشو از دست نداده و فقط نسبت به اطرافیانش واکنش نشون نمیده ..
همینم باعث شد . زیر ل*ب استغفاری کنم به خاطر ناسپاسیم ..
و تشکر کنم از خدا برای یاد اوری وجودش به خودم ..
بهنود هم فکر کنم ترسید از این عکس العمل و یادش اورد شرایط نابه هنجار همتای چند ماه پیش و که اشک گوشه ی چشماش جمع شد و همتا رو به خودش فشرد .. تا همتا از ضربان قل*بش اروم بگیره و گرمای حضورش رو پر رنگ تر حس کنه .
اقای فروغی هم که تا حدودی از شرایط همتا خبر داشت و با دیدن لرزش های پی در پی همتا سریع خودش و عقب کشید و از کنار ماشین دور شد ..
ویلچر همتا رو دراوردم .. و کنار بهنود که همتا رو ب*غ*ل گرفته بود .. به سمت مدرسه رفتیم ..
ال*بته ویلچر کاملا بی استفاده موند .. چون بهنود حتی یه لحظه هم حاضر نبود همتا رو رها کنه و ال*بته همتا هم ...
به دفتر مدرسه که رسیدیم .. بااستقبال گرمی روبه رو شدیم .. و بیشتر از همه گل از گل خانم اکبری شکفته شده بود انگار .. که گرم تر بود از بقیه .
همه چیز خوب بود ..
از بین رفتن لرزش همتا خوب بود .. اومدن خنده روی ل*باش هم خوب بود .
خنده ها و تشکر های خانم مهدوی و اکبری هم خوب بود ..
و گرمای دستای بهنود روی تیره ی کمرم هم خوب بود .. شاید حتی عالی هم بود ...
اما .. درست جلوی درب دفتر .. درست زمانی که همتا همراه معلمش به سمت کلاسش میرفت همه چیز برهم ریخت ..
همه ی خوبی برای من از بین رفت و دوباره غم بود که مهمون وجودم شد .
romangram.com | @romangram_com