#کوه_پنهان_پارت_325
سوری جون _ الهی خوشبخت بشی پسرم .. خدایا شکرت !! الان به مامانت زنگ میزنم .
از روی مبل بلند شد و در حالی که به سمت تلفن میرفت ، با لحن شیطونی ادامه داد :
سوری جون _ خواهرم حتما خیلی خوشحال میشه که پسر خل و دیوونه اش داره سرو سامون میگیره ..
یهو سالن منفجر شد .. همه بلند میخندیدن .. حتی پدر جون که تا حالا گوشیه ی سالن مشغول مطالعه روزنامه بود ..
همتا رو حاضر کردم .. دیروز معلمش تماس گرفته بود و ازم خواسته بود همتا رو به کلاسا برسونم .. گویا تصمیم داشتن از همتا و چند نفر دیگه برای مسابقات المپیاد استفاده کنن .. درسها رو هم شروع کرده بودن ولی با تصادف همتا همه ی برنامه هاشون بهم ریخته بود ..
به همتا گفتم وقتی که دیدم شرایط سر کلاس نشستن و داره قبول کردم .. خانم اکبری هم قول داده بود که نهایت تلاشش و برای راحتی همتا میکنه ..
صبح بلند شدم .. مثل یه رباط برنامه ریزی شده همه ی کارها رو انجام دادم و همتا رو صدا کردم .. توی خونه ، چون مفروش بود نمیتونستیم از ویلچر استفاده کنیم و همیشه بهنود یا پیمان ، همتا رو جابه جا میکردن .. ولی الان ....
همتا رو ب*غ*ل کردم و دستشویی بردم و کمک کردم مسواکشو بزنه .. بعد هم بردمش تا صبحونه بخوره ..
همه ی این کارها رو در حالی میکردم که کوچکترین صدایی ایجاد نکنم .. تا کسی بیدار نشه .. نمیتونستم توی صورتشون نگاه کنم ..
جال*ب بود که همتا هم ساکت بود و حرفی نمیزد .. فکر میکردم به خاطر اینه که چند روزی رو خونه بوده و حسابی پشتش باد خورده ..
ل*باس همتا رو براش پوشیدم .. ب*غ*لش کردم و به سمت در رفتم ..
از روی جال*باسی کنار در ، مانتوی مشکیه دم دستیمو و برداشتم و به سمت ماشین رفتم .. در عقب و باز کردم و همتا رو نشوندم .. در و بستم و همونطور که نگاهم به همتای بغ کرده بود مانتومو تنم کردم ..
اخمای درهمش واقعا ذهن درگیرمو ، درگیر تر کرده بود .. تا اینکه با صدای بهنود به خودم اومدم ..
برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم .. بهنود ویلچر همتا رو توی ب*غ*ل گرفته بود به سمت ما میومد ..
بهنود _ من اومدم .
بهش سلام کردم که طبق معمول این چند روز بدون اینکه نگاهم کنه پاسخ داد و در سمت همتا رو باز کرد .. و من تازه تونستم صورت شاد همتا رو ببینم که روشو به حالت قهر از بهنود گرفته بود و معلوم بود که از حضورش خیلی شاد شده .
بهنود انگار حس کرده بود که گفت :
بهنود _ همتا خانمی ببخشید دیگه ؟!
همتا روشو به سمت بهنود برگردوند ولی بازم حرفی نزد ..
و من متعجب بودم از بهنود که چرا از همتا عذر خواهی کرد و هم یهو به این فکر افتادم که اصلا چرا همتا از دست بهنود ناراحته و قهر کرده ؟!!
بهنود _ ببخشید دیگه .. حمامم طول کشید ..
همتا در حالی که ل*باشو ورچیده بود گفت :
همتا_ فکر کردم یادتون رفته !!
بهنود هم خوشحال از به حرف اوردن همتا ، لپاشو نرم کشید و ب*و*سیدش ..
بهنود _ مگه میشه یادم بره عروسکم .. فقط یه خورده استرس دارم . باید بهم کمک کنی جلوی دوستات ضایع نشماااا ..
romangram.com | @romangram_com