#کوه_پنهان_پارت_324

وارد سالن که شدم همگی جمع بودن ..

فقط منصور نبود که اونم گرفتاری و شرکت و بهانه کرده و رفته بود .

پیمان _ سلام .. سلام .. چه عجب سارا خانم ... ساعت خواب !! خوبین ؟!!

با یاد اوری کار ظهرش ، میخواستم بگم شما بهتری .. اما فقط به ابرویی که براش بالا انداختم و زیر ل*ب تشکر کردم .

بهنود که انگار میدونست چی توی سر من میگذره سر به زیر میخندید !!

روی یکی از راحتیا کنار مریم نشستم و زیر ل*ب طوری که فقط خودش بشنوه گفتم :

_ به به مریم خانم ! امروز آ*غ*و*ش پیمان خان گــــــ ـرم بود ؟!!!

رنگ از روی مریم پرید .. منم به مقصودم رسیدم ..

_ مریم جان میشه لطف کنی یه قهوه برام درست کنی ؟!!

بلند گفتم تا نتونه کاری کنه .. که اگه کاری میکرد اصلا به نفعش نبود !!

با چشم غره ای که به من رفت پیمانم فهمید که خبری شده ... منم ابرویی براش بالا انداختم تا دیگه دختر مردم مفتی مفتی ب*غ*ل نکنه !!

بهنودم فکر کنم شیطنتش گل کرده بود که بلند گفت :

بهنود _ مریم خانم امشب نمیخواد زحمت شام درست کردن و بکشین ، پیمان میره از بیرون میخره .

بعدم یه چشمک به من زد ..

سوری جون بی خبر از همه جا مخالفت کرد :

سوری جون _ نه مادر غذای بیرون چیه .. این چند روز بچه م همش غذای بیمارستان خورده .. خودم براش غذا درست میکنم ..

بهنود _ نه مامان جون ، پیمان قول داده بود که شام بده .. حالا که بیرون نمیتونیم بریم ، میخواد بگیره بیاره خونه !!

پیمان _ اِ اینجوریاست ؟!! باشه . مریم جون شام درست نکن ..

بعدم خودشو جلوکشید و رو به سوری جون ادامه داد:

پیمان _ خاله خانم یه کاری برای این خواهر زاده ات میکنی ؟!!

سوری جون _ اره حتما خاله جون بگو .

پیمان _ اخ قربونت برم .. یه زنگ بزن به مامان من بگو یه توک پا پاشه بیاد اینجا برین برای من خاستگاری که من هی مجبور نشم شام بدم .. خانمم هی برای مردم قهوه بیاره !!

بهنود با صدا بلند خندید و سوری جون بیشتر گیج شد .. منم اهسته برای رعنا ماجرا رو تعریف میکردم . و دوتایی ریز میخندیدم .

سوری جون _ چی میگی پسرم .. خوب به سلامتی میخوای زن بگیری .. کیو مادر میگی ؟!!

پیمان _ غریبه نیست ..

و با چشماش به اشپزخونه اشاره کرد و ادامه داد :

پیمان _ شما فعلا به مامان اینا زنگ بزنید .. تا منم بله رو از عروس خانم بگیرم .

سوری جونم راضی از انتخاب پیمان ل*بخند پررنگی زد :

romangram.com | @romangram_com