#کوه_پنهان_پارت_323


ل*ب برچیدم .. عیشمو کور کرده بود ...

_ چه از پسر خاله اش طرفداری میکنه .. مگه همین پسرخاله ات نبود تو شمال حال اون دوتا دختر و پسر و گرفت ؟؟!

بهنود هم که با صدای بلندی به حرص خوردن من میخندید گفت :

_ خوب باشه .. تو ببخشش دیگه .. گ*ن*ا*ه داره به خدا ؟؟!!

_ هیچم گ*ن*ا*ه نداره .. تازه ، دوستم بعدا ازم ناراحت میشه که چرا نرفتم از دستش نجاتش بدم ..

بهنود _ مطمئنی دوست الان ناراضیه ؟!!

با یاداوردی مریم که میدونستم الان توی ابراست ل*بخندی روی ل*بم نشست که رومو برگردوندم که از بهنود مخفیش کنم .. ولی انگار دیده بودتش که اینجوری بلند میخندید ..





با رخوت چشمامو باز کردم .. از تاریکی اتاق میتونستم درک کنم که خیلی وقته که خوابیدم .. ولی هنوزم احساس خستگی میکردم ..

نفس عمیقی کشیدم که تازه سنگینیه همرازو حس کردم .. عزیز دلم هنوز خواب بود .. دستی به سرش کشیدم .. توی این چند روز حسابی ازش قافل شده بودم .. فقط همون چند دقیقه ای که سوری جون و بقیه ساعت ملاقات میاوردنش ، میتونستم ببینمش .. اونم که با دیدنم به حدی گریه میکرد که دلم ضعف میرفت و پا به پاش گریه میکردم .. سوری جون توی این چند روز واقعا اذیت شده بود .. حالا بازم خیالم راحت بود که رعنا هم زود اومده بود و همرازو بیشتر میتونست براش وقت بذاره و با پارک بردن و تفریح سرگرمش میکرد ..

امروز هم وقتی جلوی در خونه رسیدیدم . توی آ*غ*و*ش منصور بود که با دیدن ما بی تابی کرد و منصور سریع به سمت ماشین اومد .. و همرازم خودش و توی ب*غ*لم انداخته بود و دیگه یه لحظه هم ولم نکرد .. که حتی برای حمام کردن هم مجبور شدم همراهم ببرمش .

بعد هم با منصور احوالپرسی کردم و اون به گرمی جوابم و داد ... خیلی دلم میخواست ازش بپرسم توی این چند روز کجابوده .. از منصور مهربونم بعید بود این نامهربونیها ..

منتظر فرصت بودم بتونم گلایه کنم که بهنود انگار صدای ذهنم و شنید .. سریع خودش و به ما رسوند ، در حالی که همتا توی آ*غ*و*شش بود رو به من گفت :

بهنود _ سارا جان منصور عزیز این چند روز خیلی زحمت کشیدن .. همه ی کارهای همتا رو خودش به تنهایی انجام داد .

یه اهان گفتم و ل*بخند زدم و تشکر کردم .. اما این ل*بخندم فقط به خاطر فهمیدن اینکه بهنود از کجا این همه در مورد تصادف میدونست ، بود .. اما گلایه ام هنوز سرجاش بود ..

بنابراین بلافاصله ل*بخندم جمع کردم .. نمیتونستم خودم و قانع کنم که حتی فرصت نداشته که به ما سربزنه ..

منصور هم فکر کنم متوجه چهره ی دلخور من شد که به محض دور شدن بهنود از ما کوتاه گفت :

ناراحت نشو سارا جانم . به خدا فقط به خاطر بهنود اینکارو کردم .. فکر کنم به این زمان نیاز داشت .. نداشت ؟؟!!

ل*بخندی به روم پاشید و بدون اینکه منتظر پاسخی از من باشه ، به بقیه که حالا همگی جلوی در ایستاده بودن پیوست ..

پدرجون نذر گوسفند کرده بود برای سلامتیِ همتا که ایستادیم تا همتا رو از روش رد کنیم .. خودم واقعا از دیدن ریب گوسفند بدم میومد به همین خاطر سریع چشمای همرازو پوشوندم .. به بهنود نگاه کردم تا ازش بخوام چشمای همتا رو هم ببنده که دیدم .. همتای عزیزم خودش سرشو توی سینه ی بهنود پنهان کرده ..

بعد هم که داخل شدیم .. من سریع عذر خواهی کردم و اول با کمک رعنا همتا رو حمام کردم .. بعد هم که خودم و همراز حمام کردیم و تا الان خوابیدیم .

نفس عمیقی کشیدم ..

تکونی به همراز دادم تا بیدارش کنم .. اینقدری که ما خوابیده بودیم مطمئنن امشب ،شب زنده دار بودیم ..

دستی به موهای بورش کشیدم و جند بار اهسته صداش کردم .. وقتی دیدم هنوزم میخواد بخوابه .. روی تخت گذاشتمش و خودم بلند شدم ..

توی سرویس اتاق ، دست و صورتم و شستم .. یه شلوار کتان مشکی و یه بلوز استین بلند یشمی هم با روسری کوتاه مشکیم سر کردم و رفتم بیرون ..

به اتاق همتا سرک کشیدم .. اونم بعد از حمامی که کرده بود راحت خوابیده بود ..


romangram.com | @romangram_com