#کوه_پنهان_پارت_322

خانم مهدوی که حالا دیگه اخم جای ل*بخندشو گرفته بود ، خواست حرفی بزنه که بهنود دستاشو به نشونه ی سکوت بالا اورد و خودش ادامه داد :

بهنود _ من هیچ توجیحی رو نمیپذیرم خانم .. شما کوتاهی کردین .. باید بیشتر از اینا مراقب میبودین ..

و رو به اقای جوادی ادامه داد:

بهنود _ ما از شما ممنونیم اقای جوادی که دخترمون رو به بیمارستان رسوندین و به مسولین مدرسه که تا اون موقع حتی متوجه هم نشده بودن !!! خبر دادین .. من به زودی میرم رضایت میدم .

اقای جوادی تشکر کرد و خواست که دستای بهنود و که هنوز توی دستاش بود بب*و*سه .. که بهنود دستاشو کشید و به این مرد میانسال ولی شکسته اجازه نداد که دستاشو بب*و*سه .

و من هم ، هنوز توی تعجب بودم .. ولی نه اینبار به خاطر شنیدن حرف های همتا از زبون خانم اکبری .. که از اطلاعات دقیق بهنود راجع به تصادف همتا !!

بهنود ولی مسلط رو به خانم مهدوی ادامه داد :

من و خانمم !!! به شکرانه ی سلامتی دخترمون اینبار ازتون شکایت نمیکنیم خانم .. ولی اگه دفعه ی بعد این بی احتیاطی ها تکرار بشه .. چه برای دختر خودم .. چه برای کسه دیگه .. مطمئن باشین ازتون شکایت خواهم کرد ..

خانم مهدوی که انگار خیالش راحت شده بود ، با لحنی این بار سپاسگذارانه عذرخواهی کرد و قول داد که دیگه تکرار نمیشه ..

بعد هم بدون دیدن همتا !! خداحافظی کردن و رفتن .

نفس عمیقی کشیدم و برای فرار از زیر نگاه های خیره و سپاسگذار بهنود ، با گفتن میرم دنبال مریم ، ازش جدا شدم ..

چشمام دنبال مریم میگشت ولی فکرم جای دیگه ای بود و خنده از روی ل*بم پاک نمیشد .. بهنود چه راحت منو خانمش معرفی میکرد .. به حدی که من خودمم باورم شده بود که الان همسرشم و اون حق داره که برای من و دخترش تصمیم بگیره ..

از تک تک کلماتش حس مالکیت فوران میکرد ...

ولی بی انصافی بود که بگم ل*ذ*ت نبرده بودم از این حس توی کلامش !!

سرگردان دنبال مریم بودم بدون اینکه واقعا ببینمش .. فقط چشم میگردوندم که با صدای کسی به خودم اومدم :

_ دنبال کسی میگردین خانم دکتــ ـر ؟!!!

برگشتم دوتا از پزشکای بیمارستان بودن ..

_ بله دنبال دوستم مریم .. شما دیدینش ؟!!

دختره که معلوم بود داره حرص میخوره به قسمتی از حیاط پشتی اشاره کرد و گفت :

_ اون قسمت با دکتر اذرنوش ایستادن ..

ولی من بدون توجه به نیش کلامش ، سریع تشکر کردم و به اون قسمت رفتم ..

و تازه فهمیدم که چرا باید خانم دکتر متشخص بیمارستان اونطوری با حرص و نیش صحبت میکنه ..

مریم در حالی که نمیدونستم برای چی دستاشو جلوی صورتش گرفته و داره گریه میکنه ، ایستاده بود و پیمانم سعی در اروم کردنش داشت که یهو اونو توی آ*غ*و*شش گرفت و روی موهای بیرون زده از زیر روسریش و تند تند میب*و*سید ..

یه ل*بخند شیطانی زدم و یه نقشه ی شوم براشون کشیدم ..

همین که خواستم اجراش کنم ، بازوم کشیده شد ..

بهنود _ شیطونی نکن .. بیا ببینم .

خواستم اعتراض کنم که نذاشت ..

بهنود _ اخه بچه چیکارشون داری ؟!! حالا بعد عمری این پسر خاله ی بدبخت ما فرصت پیدا کرده ابراز وجود کنه .. اونوقت تو میخوای این فرصت و ازش بگیری ؟!

romangram.com | @romangram_com