#کوه_پنهان_پارت_320

احساس غرور از داشتن مَردی که با همه ی علمش .. با همه ی غرورش .. با همه ی زیباییش .. با همه ی مرکز توجه قرار گرفتناش ....

مَــــ ـرد مـــــــــ ـنِ ..

مردِ من که حالا ، داره سعی میکنه پدر بچه ی من که نه !! پدر بچه ی برادر من باشه ..

بدون اینکه ذره ای به این فکر کنه که شاید اندکی حتی از وجه اجتماعی اش کم بشه ..

و من میدونم که برای منه ..

و من با همه ی ل*ذ*ت های خوب دنیا ، دوشادوش قدم زدن توی راهروی شاید منحوس ِ بیمارستان رو ترجیح بدم به قدم زدن تنها رو توی بهترین خیابون های فرانسه !!!

به ماشین که رسیدیم .. بهنود همتا روی صندلی عقب خوابوند و من رفتم که مریم و پیمان و پیدا کنم که با شنیدن اسمم از طرف کسی متوقف شدم ..

_ خانم یوسفی ؟؟!

برگشتم ..

مدیر مدرسه ی همتا و معلمش .. همراه دوتا اقا که حدس میزدم یکی از اون ها باید راننده ی تصادف کرده با همتا باشه که به قید ضمانت ازاد بود ..

_ سلام ..

خانم مهدوی _ خوبین ؟! همتا جان خوبه ؟!!

_ بله بهتره ممنون ..

خانم مهدوی قصد معرفی کرد ، دستی منو در برگرفت که از اتیش به وجود اومده توی ناحیه ی کمرم ، ندیده هم میتونستم تشخیص بدم کیه .. اما برگشتم نگاش کردم که حرارت نگاهش پخش کرد گرما رو توی تمام نقاط تنم ..





فکر کنم متوجه حالم شد .. که یه فشار خفیف به کمرم وارد کرد و ل*بخند زد ..

بهنود _ عزیزم معرفی نمیکنی ؟!!

خنده م گرفته بود .. فکر کنم خیلی منگ میزدم که چهره ی بهنود روبه قرمزی بود .. معلوم بود خیلی داره خودشو کنترل میکنه که بلند نخنده ..

نفس عمیقی کشیدم و رو به خانم مهدوی که حالا با کنجکاوی به ما نگاه میکرد :

_ همسرم !!!

نمیخواستم با عنوان دیگه ای معرفیش کنیم ..

یعنی حتی اگرم میخواستم ، با دستایی که دورم حلقه شده بود ، نمیـــ ـتونستم !!

با فشاری که به کمرم وارد کرد .. نگاهم و بهش دوختم .. توی چشمای قشنگش قدردانی موج میزد ..

نگاه ازش گرفتم و به خانم مهدوی با دست اشاره کردم:

_ ایشون خانم مهدوی مدیر مدرسه ی همتا هستن و ایشونم خانم اکبری معلمشون ..

کمی مکث کردم :

_ متاسفانه اقایون و نمیشناسم ..

romangram.com | @romangram_com