#کوه_پنهان_پارت_319
مریم _ مثل اینکه پدر جون به بهنود قول داده بوده که وقتی برگشت ، تورو بهش برگردونه .. میدونستـــــی ؟!! ..
با هیجان ادامه داد و حتی منتظر پاسخی از من نشد :
مریم _ پدرجونم هی میگفت " اره قول دادم .. ولی من نمیتونم وقتی خود سارا جور دیگه ای میخواد زندگی کنه ، مجبورش کنم ."
سوری جونم میگفت" نکن این کارو باهاشون .. توکه میدونی بهنود چقدر سارا رو دوست داره .. دیدی که این چند وقت چطور داره مثل اسفند روی اتیش جلزو ولز میکنه .. سنگ نشو جلوی پاهاش .. بذار بهنود و سارا باهم کنار بیان ... اخه تو چرا کاسه ی داغ تر از اش شدی ؟!!!"
" پدرجونم هی میگفت .. میدونم .. میدونم .. ولی خودش باید بخواد خانمم "
مریم _ وای وقتی گفت خانمم ، اینقدر با احساس بود که رعنا با صدا خندید .. سریع دهنشو گرفتم تا ابرومون نره .. ولی مگه ول میکرد .. هی میگفت " صداهاشون قطع شد .. فکر کنم صلح کردن .. رفتن سراغ کارای مثبت 18 ای "
مریم میگفت و میخندید .. ولی من سربه زیر و با ذهنی مغشوش ، مشغول انجام کارام بودم .
و فک میکردم که چقدر به بهنود نیاز داشتم ..
تصور نبود بهنود توی این چند روز ، لرزششی به بدنم میداد که باعث میشد بدونم چقدر بودنش اهمیت داشت ...
توی همه ی دغدغه هام ناجی بود برای قل*ب خسته ام ..
بدون منــــــــــــ ـت!!! بدون چشم داشت !!
و چقدر قشنگ بود همه ی این دونستن ها ...
دونستن همه ی تلاش های قشنگی که برای پررنگی حضورش میکرد ..
دونستن اینکه ، همه ی تلاش های مَردم برای راحتیِ منه ، قند و کیلو کیلو توی دلم اب میکرد . اما هنوزم نمیتونستم اجازه ی ورود به حریمم رو کامل بهش بدم .. هنوزم یه ترسی ته دلم داشتم . نمیدونم منشاء اش از کجا بود .. هرچی که بود بی اعتمادی نبود ..
که من همه ی وجودم اعتماد بود به بهنود ..
اما ترس
شاید از تکرار مکررات تعریف نشده ی زندگیم باشه .. ترس از ناتوانی برای مقابله ی اونها ..
نمیدونم ..
ذهنم مشغول شده بود ..
وقتی به خودم اومدم که مریم بیرون رفته بود و بهنودم سعی میکرد اهسته همتا رو به آ*غ*و*ش بگیره ..
کوفتگیِ بدنش تا حدودی خوب شده بود .. ولی دست راست و پای چپش ، توی گچ بود . و راه رفتن و براش مشکل میکرد ..
بهنود _ اماده ای ؟!! بریم ؟!!
_ اوهوم بریم .. کاراش تموم شد ؟!!
بهنود _ اره عزیزم نگران نباش ، تموم شد .
ل*بخندی ناخواسته ای که از شیرینی عزیزم گفتنش توی وجودم ، روی ل*بام اومده بود ، با پایین انداختن سرم مخفی کردم .. اما مطمئن بودم نمیتونم چشمایی رو که حالا سرشار از شوق زندگی بود و میدرخشید ، هیچ جوری پنهان کنم ..
پس تلاشی هم برای پنهانش نکردم و گذاشتم که فریاد بشن و برای همه خودنمایی کنن .
از سالن که به سمت خروج عبور میکردم .. یه حسِ دیگه هم به تجربه ی همه ی حس های خوب و بدم اضافه شده بود ..
romangram.com | @romangram_com