#کوه_پنهان_پارت_318

منم سعی میکردم که ارومش کنم .

_ نترس عزیزم .. اروم باش .. چیزی نیست . ازمایش میدی ، میفهمی که چیزیت نشده ..

مریم هم در ادامه نطق های من ، نطق فرمود :

مریم _ اره دختر گل .. این همه ترس نداره کــ ـه .. ماشالله الان علم خیلی پیشرفت کرده .. تازه این بیمارستان دکترای خیلی خوبیم داره که اگه الوده ام شده باشی .. که اشالله نشدی .. درمانت میکنن ..

بعدم با حرص تمام رو به پیمان ادامه داد:

مریم _ نــــ ـه پیمان جــ ـان ..

رعنا که رسما بیخیال شد و رفت یه گوشه که بخنده .. پیمان علنن میخندید .. بهنودم نگاه گیجش بین منو مریم و پیمان در گردش بود .

کسی هم حواسش به پرستاره مشکوک به مبتلامون نبود !!

بلاخره بعد از چند دقیقه پیمان نگاه از مریم گرفت و رو به اون یکی پرستار گفت :

_ خانم لطفا با ازمایشگاه تماس بگیرین که یه نفر رو بفرستن تا خون توی سرنگ و ازمایش کنن .. با رییستون هم تماس بگیرین برای ایشون مرخصی رد کنن .. فکر کنم اگه یه چند روزی توی بیمارستان نباشن برای سلامتیشــــ ـون بهتره !!

جمله ی اخرش و در حالی بیان میکرد که نگاه عاشقش و به مریم اخم الود دوخته بود !!





همراه مریم ، مشغول جمع اوری وسایل همتا بودیم .

بهنود هم رفته بود که کارهایی ترخیص رو انجام بده .. خدا رو شکر امروز دخترکم مرخص میشد .. با اون که هنوز درد داشت و کاملا خوب نشده بود ، اما بهنود ترجیح میداد توی خونه مراقبش باشیم ..

همتا با ارامبخش هایی که بهش تزریق کرده بودن خوابیده بود .. مریم هم مشغول خالی کردن یخچال کوچک توی اتاق بود ..

مریم _ سارا اینا رو میخوای بذاری برای خدمه ؟!!

_ اره .. بذار میبرم براشون .

مریم _ باشه . راستی سارا یه چیزی ، تا حالا مشاجره ی سوری جون با پدر جون و دیدی ؟؟!!

_نه اصلا .. سوری جون همیشه برای پدرجون احترام خاصی قائله .. پدر جونم همینطور .

مریم _ پس بگو همه ی اتیشا از گور تو بلند میشه !!

_ چطور ؟؟!

مریم _ هیچی بابا امروز منو رعنا رفته بودیم بیرون .. وقتی برگشتیم .. صدای مشاجره اشون میومد .. ماهم به طور کاملا اتفاقی !! شنیدیم چی میگفتن ..

خنده ام گرفته بود .. مریم و رعنا واقعا فضول بودن .. به خصوص اگه پای بحث های شیرین خانوادگی وسط بود .

_ خوب حالا ربطش به من چی بود ؟!!

مریم _ هیچی بابا ، پدر جون هنوزم سوار بر خر شیطون میخواد بتازونه و تورو به منصور برسونه .

مات شدم .. ولی مریم بدون توجه به من ادامه داد :

مریم _ برای اخر هفته ی دیگه براتون وقت محضر گرفته .. سوری جونم میگفت " بهنود دیگه تنبیه شده .. بسشه "

romangram.com | @romangram_com