#کوه_پنهان_پارت_316

بی انصافی بود که اگه یادم نیاد رنگ خوشگل چشمای یلدا رو که دل برده بود از اشکان معروف به دلسنگی رو ..

و ...

تصور نکنم ل*بای خندونشونو ، از باز شدن دوباره ی چشمای گلشون به این دنیا .. که میدونم از دعای خیر اونا بود که خدا رحم کرد ، به دلِ من ..





مریم هم وقتی که از سلامت همتا مطمئن شد .. به خواست پدرجون و به اصرار من به همراه رعنا و پیمان برگشت خونه .. که هم استراحتی کنه .. هم مراقب همرازم باشه که سوری جون هم بتونه سری به همتا بزنه و با دیدن دلنگرانیش رو برطرف کنه ..





*****





دو روز بود که توی بیمارستان بودم و حتی حاضر نشده بودم که لحظه ای غافل بشم از همتا که تازه منتقل شده بود به بخش و بیشتر از وقت دیگه ، نیاز داشت به من که با محبتام .. دردهاشو به جون بخرم .

بهنودم تمام این دو روز کنارمون مونده بود .. و من سراسر انرژی شده بودم .. و همتا ساکت ، اما خوشحال از وجود پدر و مادر ، حتی اگه این پدر عاریه ای باشه و موقتی !!!





توی دو روزی که اینجا بودم .. اینقدر دیده بودم توجه پرستار و پزشک و ... به بهنود و ،و اینقدر حرص خورده بودم که با پیشنهاد مریم موافق باشم و به سن و سال و مادرِ دوتا بچه بودنم توجهی نکنم .

مریم _ میگم بچه ها ؟!!

_ هووم

مریم _ یه کاری میخوام بکنم پایه این ؟!!

یه نگاه من و رعنا به مریم و گرفتن رد نگاهش که دوخته شده بود به پیمان که محاصره شده بود توسط دوتا پرستارِ نزدیک ایستیشن ، کافی بود که به افکار پلیدش پی ببریم و ل*بخند شیطانی که نه ناقلایی بزنیم !!

_ هستم .

رعنا _ هستــــــ ـم .

و هرسه نفرمون توی این حرفه اینقدر تجربه داشتیم که بتونیم بدون نقشه و هماهنگیِ قبلی هم ، کاری رو انجام بدیم .

مریم ظاهرا فکری به ذهنش رسیده بود .. به سمت پیمان اشاره کرد که حواسش و پرت کنم ..

سری تکون دادم و با گام های بلند خودم و به پیمان و پرستارا رسوندم ..

_ اِ پیمان اینجایی ؟!!! سلام .

پیمان _ سلام .. اره تازه اومدیم .. مریم و دیدی ؟!! اومد پیش تو !!!

_ نه ندیدم !! اومده بودم بیرون کار داشتم .. تو چرا نرفتی داخل ؟!

romangram.com | @romangram_com