#کوه_پنهان_پارت_315
مریم هم با دیدن حرکات ما هم گریه اش گرفته بود .. هم خنده ..
بین و گریه ها و خنده هاش مارو سرزنش میکرد و انـــگِ ضعیف بودن بهمونم می بست .
دستای سردمو روی شیشه ی سخت گذاشتم ، تا شاید قدرت مادرانه ام خورد کنه اون سختی رو ..
که برسه به دخترک کوچولوم که روی اون تخت فلزی خوابیـــــ ـده ..
اره .. دلم میخواست فکر کنم که خوابیـده ..
که خسته از انجام تکالیف مدرسه اش .. خسته از شیطنت های معمولش داره استراحت میکنه ..
دلم میخواست چشمامو ببندم به روی باند سفید کشیده شده روی سرش ... به روی دستای کوچیک قابِ گجی شده اش .. به روی خراش های ریز و درشت گونه هاش ..
و فقط فکر کنم که کوچولوی ناقلای من خوابیده و داره توی خوابش با کمک فرشته ها انرژی جمع میکنه .. برای دل*بری کردن برای یه دنیــــــــ ـا!!!
نمیدونم با این فکر بود که تزریق کردم به جونم ، این ارامشو یا حس کردن گرمایِ وجود مردی که لحظاتی ِ کنارم ایستاده و داره همپای من ، نمیدونم به چه چیزی ، فکر میکنه ..
ارامشی که یه حس خوبی بهم دست میداد .
حسی که منو وادار میکرد ، عقب بکشم و از پشت تکیه کنم به اون مرد .. حسی که اینقدر قوی بود که نتونم دربرابرش تاب بیارم ..
و اگه حرمت یدک کشیدن اسم مسلمون رو نداشتم .. تا حالا گرم که نه ذوب شده بودم توی آ*غ*و*شش !!
نفس عمیقی کشیدم که دور کنم وسوسه ی رخنه کرده توی جونمو امــ ـا ، با صدام که "اتکــ ـا " رو فریاد میزد نتونستم کاری کنم .. شاید هم نخواسته بودم که بتونم !!!
_ بهنود ؟!! بهم حقیقت و گفتی که بهوش میاد ؟!!
بهنودم ل*بخندی زد که نمیدونم از سر چی بود .. ولی قشنگ بود ..
بهنود _ اره عزیزم !! اون الان فقط خوابه .. همه ی علایمشو چک کردم .. نرمال بود .. خوبه مطمئن باش.
منم اینبار مطمئن تر ، چشم از ل*بخندش گرفتم و دوختم به همتای خوابالودم !!
ساعتی بعد بلاخره دخترکم چشماشو باز کرد و من و از این همه دلنگرانی ها نجات داد ..
هرچند که به دقیقه نکشید و دوباره بسته شد ..
اما همون باز کردن چند لحظه ای چشم هاشم کافی بود برای اینکه من دوباره دلم ضعف بره .. برای رنگش .. برای برق نهفته ی توش که حتی الانم خاموش نشده بود ..
و ...
توی همه ی این ضعف رفتن هام ، یادم اومد چشمای براق اشکانم رو ..
و ...
romangram.com | @romangram_com