#کوه_پنهان_پارت_314

ولی خوب بعدش ..

با شنیدن جمله های رعنا ، که حالا دیگه از حرص خبری درونش نبود و سراسر بغض بود و ترس ، اشکای منم باریدن گرفت و صورتم دوباره شستشو داد ..

رعنا _ اخه بی انصافا .. نمیگین من راه دورم !! همینطوری هم از بی خبری ازتون توی نگرانی دست و پا میزنم ..

با هق هقی که میکرد ، دل سنگ اب میشد .. چه برسه به دل پر درد منو و اشکای دم مشکِ مریم !!

رعنا _ از اونجـــ ـا تا خود اینجــــ ـا گریه کردم .. مُــردم و زنده شدم ..

به مامانمم نگفتم دارم میام اینجا .. حتی به بابکم نگفتم ..

بعد با نگاه گله مندش که به من دوخته بود ادامه داد :

رعنا _ نمیتونستین به منم خبر سلامتیتونو بدین ؟؟!!!

رعنا میگفت .. گلایه میکرد .. مریم هم معذور از کوتاهی که در حقش کرده بود .. سبه زیر گوش میکرد .

امـــ ـا من به این فکر میکردم که مگه فکر همتا میذاشت که من به فکر عزیزِ نگرانِ دیگه ای هم باشم ..

عزیزی که مطمئنم اونم هنــــ ـوز از همتا چیزی نمیدونه که حالا این طوری گله مند به من خیره شده ..

مطمئنم اگه بدونه .. اگه بشنوه .. اگه ببینه ..

به من حق میده که ببرم از دنیا و همه ی عزیزاش ..

اما نگفتم تا اروم تر بشه .. نگفتم تا مسلط بشه ..

میدونستم که همتا برای رعنا هم عزیزه .. میدونستم که خراش روی پوست همتا فقط منو نمیسوزونه .. میدونستم برای اونم درده .. میدونستم که شاید اونم با شنیدن این موضوع برای اندک زمانی حتی ، از دنیا کنده بشه ..

میدونستم چه دردی داره که حتی برای تبرئه ی خودم هم از این راه استفاده نکرده بودم ...

با صدای پدرجون به سمتش برگشتم .

پدرجون _ چه تونه شماهـــــ ـا ؟!!! همتا که خوب شده به سلامتی ؟!!!

سریع به رعنا که کنار مریم روی کناپه ی توی اتاق نشسته بود ، نگاه کردم که عکس العملش و ببینم ..

سر به زیر هنوز درگیر اشکاش بود .. به خیال اینکه متوجه حرف پدرجون نشده بود .. نفس حبس شدم و بیرون فرستادم .. صدای بیرون فرستادن نفس های مریم هم نشون از هم عقیدگیش با من بود که یهو رعنا ، دوباره توی جاش نیم خیز شد ..

رعنا _ چـــــــ ـی گفتین ؟؟!! همتا چـــــ ـی شده ؟؟!!

اینبار مخاطبش پدر جون بود .. ولی پدر جون که معلوم بود از عکس العمل رعنا گیج شده .. فقط نگاهش میکرد و کلامی به زبون نمیاورد ..

رعنا هم کلافه از نگرفتن پاسخش از پدرجون ، به سمت مریم برگشت و غرید :

رعنا _ همتا چیزیش شده ؟!!!

و رو به من ادامه داد :

رعنا _ تورو خدا بگو چی شده ؟!! برای این حالت تو هم بد شد .. اره ؟؟!! طوریش شده که به من چیزی نمیگین نه ؟؟!!

بعد هم به حال اول برگشت و این بار مویه سر داد ..

منکه حتی با فکر کردن هم ، به بلایی که ممکن بود به سرم بیاد ، دلم مرگ میخواست ، همپــ ـا شدم باهاش و گریه کردم .

romangram.com | @romangram_com