#کوه_پنهان_پارت_312
با شنیدن ضربه هایی که به در میخورد نگاهم به در دوختم .
با فکر اینکه شاید منصور باشه ، ل*بخندی روی ل*بام نشسته بود .. اما با دیدن پرستار جوونی که از در اومد تو ل*بخندم جمع شد .
نمیدونم چرا اصلا حس خوبی نسبت بهش نداشتم و فکر میکردم نوع نگاهش به بهنود یه جوریه !!!
با ل*بخند مکش مرگ مایی که به بهنود زد ، حدسمو به یقین تبدیل کرد و باعث منقبض شدن عضلات صورتم شد .. فعالیت قل*بم شروع شد و حس حسادتــو وارد جریان خونم کرد .. حسی که هیچ وقت تجربه اش نکرده بودم !!
شاید به خاطر اینکه هیچوقت نسبت به جنس مخالفم حس مالکیت نداشتم ..
حتی نسبت به مهدی و حس اتیشینی که بهش داشتم هم تجربه نکرده بودم .. اما حالا نسبت به بهنود ....
پرستارِ اول با عشوه ی خاصی رو به بهنود کرد :
پرستار _ سلام اقای دکتــــــ ـر!!!!
نگاه من هم ناخداگاه عکس العمل بهنود و جستجو کرد ..
بعد هم با کمی عشوه ی بیشتر !!!! به پیمان سلام کرد .
پیمان که اصلا نگاش نکرد . بهنود ولی ، با چهره ای خونسرد پاسخش و داد .
اخم کردم و نگاهمو ازش گرفتم .. نمیدونم چرا توقع داشتم با اخم و جذبه جوابش و بده تا نیشش بسته بشه ..
بهنود _ خانم تماس گرفتین ، حال دخترمو بپرسین ؟!!
با شنیدن این حرف که "یعنی خانم ، من خودم زن و بچه دارم ، روی من حساب نکن " ، کمی از خشمم کمتر شد .. اما این دختره ظاهرا ترشیده ، پرو تر از این حرفا بود ..
با همون عشوه که حالا از صداش به حرکت دست و صورتش منتقل شده بود ، جواب داد :
پرستار _ بله دکتر گفتن وضعیت دخترتون نرماله، ولی هنوز بیهوشیش از بین نرفته .
نفس راحتی کشیدم و زیر ل*ب خدا رو به خاطر نشون دادن دوباره اش به من شکر کردم .. و بازم برای دیدنش بیتاب شدم .. ولی چیزی نشون ندادم که به خاطر بیتابی هام فرصت دیدنش ازم نگیرن .
ودرحالی که هنوز مشغول ادامه ی احوالپرسیش و در واقع دل*بری بود ، به سمت من میومد که سرمم و چک کنه ، اما بهنود نذاشت و گفت خودش حواسش هست .
پرستارِ که حالا از روی ل*باسش میتونستم رزا رضوی بود ، رو به بهنود گفت :
رزا _ ببخشید اقای دکتـــــ ـر ، دکتر فولادی ، رئیس بیمارستان میخوان شما و اقای دکتر اذرنوش رو ببینن .. خواستن لطف کنید تشریف ببرین دفترشون .
بعد هم محض خودشیرینی ادامه داد :
رزا _ فکر کنم .. میخوان تا تنور داغه باهاتون قرارداد ببندن .. که همینجا حفظتون کنن .
وای که من توی اون لحظه دلم میخواست اینقدر قدرت داشتم که بلند شم چشمای براقّشو با ناخونام دربیارم تا دلم خنک بشه !!
همه ی وجودم اتیش شده بود و احتمالا رنگ پوست گندمیم رو به قرمزی رفته بود ..
اما ظاهرا فقط من نبودم که داشتم حرص میخوردم .. چون درست لحظه ای که من در حال خودخوری بودم مریم با لحن خاصی که حرص خوردن کاملا درونش نمایان بود گفت :
مریم _ اختیار دارین خانم !! با وجود پرستارای دلسوز و مهربونی مثل شما که اصلا نیازی به تنور داغ نیست .. سردش هم با گرمای وجود شما میچسبه !!!
romangram.com | @romangram_com