#کوه_پنهان_پارت_310
خدا به حق محمدِ امین ت ..
امانتم دارم ، امانتم و بهم برگردون .
گفتم .. باهاش حرف زدم .. قسم دادم ... قران سر گرفتم و مویه سردادم ..
تا وقتی که دیگه جونی برام نموند و بی حال کنار سجده گاهم افتادم .
چشم که باز کردم ، نور زیادی به چشمام خورد و مجبورم کرد که دوباره چشمامو رو هم بذارم .
اینبار به اهستگی کمی از چشمامو باز کردم و به اطرافم نگاه کردم ..
با دیدن مریم که سرش و کنار چشمام گذاشته بود و خوابیده بود .. متوجه موقعیتم شدم .
توی یه اتاق نسبتا بزرگ ، روی یه تخت دراز کشیده بودم ..
سر برگردوندم تا همه جا رو به خوبی ببینم ، بهنودم دیدم که روی صندلی کنار تختم نشسته بود و چشماشو بسته بود ..
هنوز گنگ بودم که تازه با دیدن بهنود ، یاد همتای عزیزم افتادم و همین هم باعث شد نیم خیز بشم ..
باید میفهمیدم که چه به روزگارم اومده .. همتای من الان توی چه وضعیتی گرفتاره ؟!
با نیم خیز شدن من ، همزمان مریم و بهنود هم بیدار شدن و بهم نگاه کردن .
مریم _ چی شـده ؟!! چرا گریه میکنــــ ـی ؟!!
بغض دوباره چنگ انداخته بود به گلوم و هوای دلم و ابری کرده بود ..
_ مریــــ ـم ؟!!! همتـــ ـا ؟!!!
مریم میخواست که جوابم و بده که با اشاره ی دست بهنود ساکت شد ..
نگاه نگران مریم و دستای به نشونه ی سکوت بهنود ، داشت کلمه ی بدبختی رو برام هجی میکرد و سوزش قل*بم و شدیدتر ، که بلاخره به حرف اومد بهنود ..
بهنود _ اروم باش سارا ؟! همتا حالش خوبه .
نگاه بی فروغمو بهش دوختم .. ادامه داد :
بهنود _ حقیقت و بهت میگم .. باور کن .
امید اول توی دلم درخشید و توی چشمام نور شد .
بهنودم به گمونم دید که ل*بخند نشست گوشه ی ل*باش .. منم همه ی التماسم و توی صدام ریختم و نالیدم :
_ پس منو ببر که ببیمنمش .
بهنود _ باشه میریم .. خوب .. ولی فعلا بیهوشِ ..
بازم ترسیدم از اینکه بخشی از حقیقت و بهم نگفته باشن و ...
_ دروغ میگی حتما رفته توی کمــــــ ـا .. اره ... بهم بگو بهنود خواهش میکنم .
romangram.com | @romangram_com