#کوه_پنهان_پارت_309


راست میگفت ..اونجا بهتر بود .. ولی با واسط چیکار کنم ؟!! از کی بخوام پیغام رسونم بشه ..

مریم که انگار دیده بود چاره ای ندارم جز برگشتن .. با دستاش جهت داد به مسیرمو برگردوندم به همون بیمارستان نحس !!!! همون که عزیزمو توی دلش داره .

رفتم که توی نمازخونه اش حرف بزنم ..

امــــــــ ـا ..

وقتی رسیدم به اون اتاق سه در چهار دوازده متریِ مفروش ... چیزی نداشتم برای گفتن ..

نه برای حرف نداشتن .. برای اینکه بلد نبودم .. تا حالا م*س*تقیم و بی واسطه نگفته بودم .. جز همون چندین لغـــ ـات تکـــ ـراری عربـــ ـی هنگام نمازم .

همش گفته بودم .. اقــــ ـام ، به خدا برسون صدای دل دردمند سارا رو ..

اما حالا نمیدونستم چطور باید خدا رو خودم ، م*س*تقیم ، خطاب قرار بدم .

ولی باید میگفتم ..

چادر سپید گلدار چروکیده رو به سر کشیدم و رو به کعبه اش نشستم .

باید میگفتم که بهم رحم کنه .. که همتا رو بهم برگردونه .. که مصلحتش و توی این قرار نده .. که من کوچیکم ...

و گفتم .. با ساده ترین لغات فارسی گفتم :

خدا اومدم بی واسطه ..

خودم اومدم .. تنهـــــ ـا ...

اومدم بگم ...

خدا خسته ام .. خدا ناتوانم .. خدا کوچیکم .. خدا شرمنده ام نکن ..

خدا امانت دار بودم ..

خدا چطوری نگاه کنم تو چشمای اشکان .. خدا توکه میخواستی ازم بگیریش پس چرا بهم پس دادیش ؟!! چرا گذاشتی بشه همه کسم .. که بند بشه به نفسم ..

خدا چیکار کنم ؟!!

خدا چیکار کردم ؟!!

همیشه شکرگزارت بودم . نبودم؟!!

بودم .. به خودت قسم که بودم.

که اگه خندیدم .. گفتم شکرت خدا !!

که اگه گریه کردم .. گفتم هر چی تو بخوای خدا !!

که هر شب و هرروز بعد از هر خنده ، گواهـــــ ـی دادم به بزرگیت ..

به رسالت محّمدت ........ پیامبرم .

به ولایت علیت ......... امامم .


romangram.com | @romangram_com