#کوه_پنهان_پارت_308

اما به دقیقه نکشید که ایستاد و به سمت بیرون دوید .. و مریم هم گارد گرفته ، در پی اش .





اینقدر دویدم که نفسم بالا نمیومد ..

باید باهاش حرف میزدم .. غم دل میگفتم ..

باید ازش میخواستم که فقط برای همتا آ*غ*و*ش باز نکنه .. که اگه باید ، منم توی آ*غ*و*ش امنش جا بده ..

مثل خانواده ام ...

یهو پاهام از حرکت ایستاد .. یادم افتاد که اونجا کجاست ..

به پاهام فرمان ایست دادم ..

سر میچرخوندم که شاید با دیدن ، بتونم ، بفهمم که باید کجا برم .. جایی که بتونم هم باهاش حرف بزنم .. و هم مجبور نباشم توی چشمای دلخورِ اشکان نگاه کنم .. که نبینم نگاه خیس یلدا رو ..

هنوز پیدا نکرده بودم جایی رو برای رفتن .. جایی برای پوست انداختن و ..

که کسی بازو هامو گرفت .. برگشتم ، مریم و دیدم .

چشمای سرخش نفسمو حبس میکرد ..

عادت نداشتم به دیدنشون .. چشمام عادت کرده بود فقط ، ل*بای خندونش و ببینه .. حتی توی بدترین شرایطم هم با دیدن ل*بخند مریم انرژی میگرفتم ..

اما حالا .. حتما اونم میدونه که چه بلایی سرمون اومده که داره زار میزنه ..

_ مریم .. باید بریم .

مریم _ کجا بریم ؟!!

بدون توجه به صدای پر از بغضش که اتیش زده بود به وجودم گفتم :

_ بریم .. بریم یه جایی .. بریم یه جایی که با خدا حرف دارم .

بعد هم انگشت اشارم نشونه رفت سمت امامزاده ی محبوبم و ارامگاه عزیزانم ..

_ ولی اونجا نه !! اونجا اشکان و میبینم .. نمیتونم .. اونجا نه !!

و بازم با چشمام دنبال یه جایی میگشتم ، برای پیدا کردن واسط ..

واسط بین منو خدای من !!

که بگه بهش حرف هامو .. که بخوام ازش که بخواد ازش که رحم کنه به دل من ..

مریم که انگار متوجه حال خراب من شده بود .. گفت :

مریم _ باشه .. سارایی . باشه اونجا نمیریم .. کجا بریم ؟!

_ نمیدونم بزار فکر کنم .

مریم _ سارا میخوای بریم توی نمازخونه ی بیمارستان .. اونجا هم میتونی با خدا حرف بزنی .. هم که به همتا نزدیکیم از نتیجه ی عملشم با خبر میشیم .

romangram.com | @romangram_com