#کوه_پنهان_پارت_307




کمی انطرف تر دختری جوان اما دلمرده نشسته بود مقابل اتاقک منحوس ابی رنگی ، بی خبر از همه ی نگاه های شفاف و نفس های پر حرص .

و باز چند قدم دورتر مردی از جنس افتاب ، که حتی با نگاه هم دریغ نمیکند مهربانیش را .

مریم اما گوشه ای کز کرده نشسته بود و بر انچه بر سرش امده بود و انچه برسرش میخواست بیاید مویه میکرد ..

بهنود پر سرعت امده بود و بی توجه به پرتوهای مهربانیِ احاطه شده در فضا ، مقابل همسرش نشسته بود و نگاه میکرد به چهره ی غمزده و دلمرده ی سارا که حتی به فاصله یک پلک هم دریغ نمیکرد نگاهش را از همتایش .

بهنود شروع کرد به امید نیم نگاهی .. و هرگز غافل نبود از اینکه نمیشنود سارایش کلامش را ..

امــــ ـا همه ی انرژیش را .. همه ی عشقش را .. همه جونش را ، ریخت در کلام و پرسید از سارایش

بهنود _ سارا !! به من اعتماد داری ؟!!

و چه بود در ان همه ریختـــــ ـن هــــ ـا ، که شنید سارا این سوال را ..

و چه بود در وجودش که حتی با ذهن خالی از تفکر هم ، توانست سری تکان دهد به نشانه ی مثبـــــ ـت ، که دوباره پر کند بهنود را از همه ی خالی شدن ها و این بار حتی ل*بریزتـــ ـر.

حالا بهنود بود دنیایی پر از عشــــ ـق و خالی از حســــ ـادت!!

قوت گرفت جانش ، اماده بود برای رزم .. برای ایستادگی و استقامت ..

اماده بود برای اینکه شود نمونه ی کاملِ یک کـــــ ـوه .

بلند شد .. نگاه کرد به مرد محرم همسرش ، ل*بخند زد به ل*بخند مهربانش و

بهنود _ منصور جان .. میشه زحمت بکشی یه سری وسایل و دارو لازم دارم تهیه کنی .. من و پیمان باید برای عمل اماده بشیم .

منصور که دیده بود ان خالــــ ـی شدن ها و پـــ ـر شدن ها را ، ل*بخند زد به ان همه جان در کلام بهنود و

منصور _ به روی چشمام بهنود جان .. برو ان شاالله که موفق باشی .

رفت تا اجابت کند خواسته ی پزشک و پدرِ جوان را ..

و بهنود هم بلعید کلام بدون حسادت مرد بزرگ پیش رویش را ، و برای هزاران بار قبطه خورد .

باید میرفت برای حاضر شدن .. اما سارایش را باید به کسی میسپرد .. و چه کسی بهتر بود از یار غار همسرش ..

به سمت مریم رفت و در چشمان به خون نشسته اش نگریست .. و هرچه کرد نتوانست از سرش خارج کند " که گر ز حکمت ببند دری .. زرحمت گشاید در دیگری "

را .

ل*بخندی به رحمت خدا برای سارایش زد و با خیالی راحت ، سپرد به او همه چیز را .

و چه جمله ی بیهوده ای بود از نگاه مریم " مراقبش باش " ِ بهنود .

برای او که میدانست جان میدهد برای دوستش که نه ، خواهرش !!

بهنود که رفت ..همتا را هم بردن برای امادگی قبل از عمل ..

و نگاه سارا که خیره ماند اینبار ، بر روی درب بسته شده ی اسانسور .


romangram.com | @romangram_com