#کوه_پنهان_پارت_305
کور شد و لال !!
گویی هیچگاه بینا و شنوا نبوده ..
که وقتی دید ، دیگر قدرت ایستادن حتی نداشت و دوباره خمیــــــ ـد .
شکست ...
و این را مریم به خوبی میدانست که تکیه گاه جسم پر دردش شد .
مریم میدانست .. کم چیزی نبود !!
یـــــ ـک همتا بود و یــــ ـک سارا و یــــ ـک دنیــــــــ ـا عشق .
مریم هم بی تاب بود .. اوهم برای همتای کوچکشان بیتاب بود ..
دیدن همتا در ان وضعیت حتی مریم را هم به سوی نیستی میکشاند .. چه رسد بر دلِ سارا .
وای بر دلِ سارا ... وای بر روح سارا ...
و فقط خدایش میدانست چه کرده با دل سارا ..
به حدی که نشنید صدای پرسش پرستار را که خطاب میکرد پدر بچه را ، برای امضای قبل عمل .
و چه خوب که نشنید تا دوباره به یاد بیاورد اشکانش را ..
و نشنید صدای محکمِ "منم" گفتنِ مردش را .
و چه بد که نشنید ، تا بیادش بیاورد کوه ایستاده پشت سرش را .
و حتی ندید مدرک هویت جدید همتایش را .
که حالا همتایشان بود ، که قرار است زیر تیغ جراحی چنگ زند به زندگی متصل به عمه ی مادروارش یا شاید مادر عمه وارش .
در ان اشفته بازار نگرانی ها و بی تابی ها ،
که مریم دایه وار بی تاب بود و خدا را صدا میکرد و اشک میریخت .. پیمان به دنبال پیدا کردن همکارِ پزشک معالج همتا و بهنود در اندیشه ی نجات دخترک تازه به شناسنامه اضافه شده اش ... در ذهن سارا فقط یه جمله بود :
" من برای این امتحان خیلی کوچیکم ، خــــــ ـدا "
و دیگر هیچ ...
خالیِ خالی ... بدون اشک ، مویه ، زاری ، بی تابی ....
ساکت و خاموش نشسته بود روی زمین سرد و الوده ی اورژانس بیمارستان و نگاه گنگش را به پرده ی ابی رنگ که حکم درب بود برای اتاقک احیـــ ـا .
نگاهی که گویی همتای خونینش را در ورای ان ابی سرد میبیند ، که حتی حاضر نبود پلکی بزند و لحظه ای را از دست دهد .
و کمی انطرف تر از اتاقک ابی پوش اورژانس ، گام های محکم مردانه هایی بود که به سمت اتاق پزشک میرفتند .
یکی شاید فقط به رسم دانستنِ ندانسته ها و دیگری که به رسم پدرانه دانستن .
romangram.com | @romangram_com