#کوه_پنهان_پارت_304

برای همه ی نعمت های خوب دنیا .

برای چنگ زدن های مرد نامحرم من ، به کورسوی امید موقتی بودن .

و ل*بخند های گاه و بی گاه من از سر ل*ذ*ت .

امـــــــــــ ـا ..

درست در بین همه ی این حس های خوبم ..

شنیدم .. بدترین خبر دنیا رو شنیدم .

از صبح که بیدار شده بودم .. حس عجیبی داشتم . به گمان اینکه امروز پنجشنبه است و روز زیارت اهل قبور و دلتنگی خانواده و شوق دیدار اشکانم ، تا ظهر گذروندم .

تا اینکه صدای زنگ تلفن ناقوس مرگ شد توی گوشم و خبر تصادف امانت اشکانم و داد .

باز هم امتحان صبر و استقامت ..

باز هم اشک .. ناله .. درد ..





باز هم همگی رهسپار شدن .. اما اینبار نه به قصد تفریح و خنده ..

نه به قصد ازار و تنبیه بهنود ..

رفتن که از سلامت کودکی مطمئن شوند .

رفتن که ببینن چه بر سرشان امده ..

رفتن به دنبال کودکی که صبح با عشق رهسپار کلاس های تقویتی اش کرده بودن .. بدون اینکه به برنگشتنش ذره ای بیاندیشند ...

رفتن به امید شنیدن خنده های کودکانه اش ..





همه یشان شنیدن اما ...

نه صدای کودکانه خندیدن را ...

نه زنانه وار خندیدن را .. که شنیدن زنانه وار گریستن و نالیدن را .

دیدن ، ناارامی های عمه ای مادرانه وار را ..

شنیدن ، ذکــــر "خـــــ ـدا خـــــ ـدا " های زیرل*بی را ..

شنیدن التماس های مادرانه را .. درد و دل های خواهرانه را ..

و چقدر برای دل پر دردش ، مویه کردن ، در دل ...

اما همه ی این اشک ها و ناله ها فقط برای زمانی بود که ندیده بود هنوز، سارا ... همتای غرق در خونش را ، که وقتی دید ....

romangram.com | @romangram_com