#کوه_پنهان_پارت_303
پیمان _ خوب مامان پیره زن !! یه کمی هم با ما جوونا بچرخی بد نیستا !!
بدجنسی کردم و گفتم :
_ الان میخوای بگی سوری جونم پیره که من باهاش صحبت میکنم ؟!!
پیمان _ اوووی .. حواست باشه . نمیتونی بین منو خاله مو خراب کنیا !
_ من حواسم هست .. ولی مثل اینکه تو حواست نیست که روابط تو الان با سودابه جون مهمتره !! و من اصلا تضمین نمیکنم که اون موقع به مهربونیه الان رفتار کنم !!
پیمان بلند خندید و مریم سرخ شد !!
من فقط کمی بدجنسی کردم ، اما پیمان ...
روبه منصور که مشغول صحبت با پدر جون و بهنود بود کرد و بلند گفت :
پیمان _ منصورخان .. بیا این زنتو وردار ببر یه کمی ادبش کن ..کم کاسه کوزه ی مارو بهم بریزه .
منصور که تا اونموقع غرق صحبت خودشون بود .. اول کمی گنگ نگاهش کرد ولی بعد در جوابش گفت :
منصور _ از خانم من مودب ترم مگه هست .
و بازم تلنگری شد به غیــــــ ـرت مرد من ، و تشدید احساس امینیــــــــــــ ـت من ،
اما جمله ی بعدی پدرجون ترس و به دل مرد من انداخت که عکس العملش شد ، بلند شدنو دور شدن از جمع .
پدرجون _ خوب منصور جان ، با یه محضر خوب صحبت کردم برای هفته ی اینده براتون وقت گرفتم که دائمیش کنید .
و رنگ از روی سوری جون پرید . و ل*بخندی که پدرجون به ترس مرد من زد !!
و دیگه فقط سکوت بود و سکوت ..
همه چیز خوب بود .
یعنی برای من عالی بود .. دیگه اشکی نبود که اگه بود اشک شوق بود .
ارامش جزء جدایی ناپذیر وجود من شده بود .
امنیت کمر خمیده مو راست کرده بود ،
ایستا بودم ..
قرص و محکم ...
بدون ترس .. دلهره ..
شاد و زنده .. و ل*بریز از حس های قشنگ زنانه .
امــ ـا سپاسگزار ..
romangram.com | @romangram_com