#کوه_پنهان_پارت_302
بلاخره با اصرار های پیمان ، منصور مهربان و دوست داشتنی هم پذیرفت که در جمع ما حضور داشته باشه .. اما من از حالا میدونستم که اون هرگز کاری نمیکنه که موجب تحریک غیرت مرد من !! بشه .
مردی که در عین نامحرمی ، از نگاه مردِ محرمِ من ، مرد من بود .
ل*باس پوشیده و اماده در انتظار منصور بودیم .
که بلاخره رسید .. از در که بیرون رفتیم .
به رسم مدیریت تقسیمِ !! پدرجون ، من و پدرجون و سوری جون و همراز همراه منصور شدیم .. و بقیه هم با ماشین من راهی شدن .
شادی همه ی وجودم و در برگرفته بود .. حس شیرین غیرت مَردم توی وجودم ریشه میدووند .. من غرق ل*ذ*ت میشدم .
قانون جاذبه ، بازی میکرد با دل من و شوریدگیِ مرد من !!
و بی محلی های من ، پخته میکرد حسِ به گمان من ، نوپای بهنودو .
به باغ منصور که رسیدیم . پیمان پیشنهاد وسطی رو داد !
و همه ی وجود من و پر کرد از خاطره ...
خاطرات تلخ و شیرین شمال ... و سراریزی حس های خوب و بد !!
بازی با پذیرش جمع و وسط قرار گرفتن من و مریم و منصور و هم گروهی پیمان و بهنود و همتا شروع شد.
و تعریف های همتا و کُری های پیمان و جواب های من ...
وخنده های بهنود ....
و گوش من پــُر شد از یه جمله " شیطونی نکن "
جمله ای که شاید همون موقع فقط گرم کرد .. ولی حالا یادش منو به اتیش کشید !
بازی ادامه داشت.
بازی که خنده از روی ل*ب های من جدا نکرد ..
خنده روی ل*ب های همه بود .. حتی بهنود هم میخندید .
اما درست وقتی که منصور کنار من قرار گرفت و سپر بلای من شد اخم های بهنود توی هم رفت ..
و اما مهربانترین ، با دیدن اخم های گره خورده ی مرد من کنار کشید و خستگی رو بهانه کرد و رفت .
و به رسم سپاسگزاری و ال*بته تنبیه ، منم کنار کشیدم و کنار سوری جون و پدر جون نشستیم .
با این کارم اثار رضایت توی نگاه پدر جون و منصور دیدم .
شب خوبی بود .
همتا هم معلوم بود با وجود تلاش های بهنود و پیمان داره به روزهای خوبش برمیگرده و این منو اروم تر میکرد .
بعد از خوردن کباب های درست شده ی پیمان و بهنود ، مشغول صحبت با سوری جون بودم که با صدای پیمان به سمتش برگشتم .
romangram.com | @romangram_com