#کوه_پنهان_پارت_301


و نگاهمو دوختم به مخالفت همتا ..

امـــ ـا ...

فقط با ظاهری بی تفاوت و چشمانی براق مواجه شدم .

و پاسخ سوالی که مطرح نشده رو دریافت کردم !!

اما پرغرور و خشک تعارف کردم :

_ نه ممنون .. خودم میبرمش . تو برو استراحت کن .

بهنود _ من میبرمشون .. همرازم میذاری مهد دیگه .. بیرون کارهم دارم که اگه اجازه بدی با ماشین تو برم .

پشت کردم که نبینه ل*بخند نشسته روی صورتمو .. و با صدایی که به ظاهر سرد و بود ولی گرماش اتش میزد به هنجره ی خودم ، گفتم :

_ هرطور راحتی .. اما من خودم هم باید بیام مدرسه ی همتا .

اما نمیدونم حرارت کلامم به بهنود رسید یا نسبت به سردی اون بی تفاوت بود که گفت :

بهنود _ باشه ، عالیه .

خسته از این هنرپیشگیه طولانی ، خودم شدم :

_ پس تا تو صبحونه میخوری من همراز و اماده میکنم .

و شنیدم صداشو که تشکر میکرد ازم .. شاید به خاطر فرصت پدر بودنی که بهش هدیه کرده بودم .. و شاید فرصت همسر بودنی! که ازم میخواست .

و دیدم مردی و که همه ی وجودش سعی شده بود برای پدرانه بودن و پدرانه رفتار کردن برای دختری از تار و پود وجود کسی دیگه است .

و دختری که در عین بی تفاوتی و دوری گزینی !! نزدیکی میکنه با مردی از جنس پدرِ دیگری .

دیدم و ل*ذ*تم چندین برابر شد .. دیدم و به شکرانه ی اون ، ل*بخند زدم .





چند روز از اومدن بهنود گذشته بود .

چند روزی که برای من سراسر ارامش بود و امنیت .

برای همتا و همراز خنده و شادی .. برای سوری جون و پدرجون شوق زندگی .

و برای مریم و پیمان هم دلدادگی و سرسپردگی !!

پیمان _ سارا خانم پاشو به اون شوهرت یه زنگ بزن بگو امروز بیاد میخواییم بریم بیرون .

خندیدم .

بهنود در حال رفتن به اتاقش بود که برگشت . این در حالی بود که از بیرون اومدن امتنان کرده بود ..

حالا با شنیدن جمله پیمان با فکی منقبض به جمع برگشته بود و موجب خنده های ریز جمع شده بود .


romangram.com | @romangram_com