#کوه_پنهان_پارت_300
دوباره پر شدم .. اما اینبار نه از ترس ، که ...
پـــ ـر شدم از شور .. از عشق ..
پـــ ـر شدم از نفس لمس شده یِ اتاقم ...
بلند شدم .
صبحونه اماده کردم ..
همتا رو حاضر کردم ..
شدم همون مادرِ روزمره ی دیروز ..
امـــ ـا نه اون زنِ روزمره یِ دیروزِ خالی از عشق و سرشار از ترس !!!
پـراز همه چیـــز بودم.
تلاش کردم که زن بشم !!
که زنانگی کنم برای مردَم !!
پشت دادم ، به پنهان ترین پیدای رسوخ کرده توی وجودم ..
و گرم شدم از این تکیه گاه گرم !
امروز باید با همتا هم صحبت میکردم .
باید با اونم مشورت میکردم . باید به ذهن متفکرش احترام میذاشتم .
توی سکوت خونه و همتای متفکرم غرق بودم که با صدایی اشنا و نفوذپذیر سر بلند کردم ..
بهنود _ سلام .. صبح به خیر .
_ سلام ... صبح شما هم به خیر .
اومد و گونه ی همتای گریز پا رو ب*و*سید ..
بهنود _ همتای من چطوره ؟!!
و سکوت پاسخش بود .. و سر به زیری همتا
نگام به همتا دوخته شده بود و توی دلم غصه ی دردِ پر قصه اش ، که با جمله ی تعجب برانگیز بهنود نگاه از همتا گرفتم و بهش دوختم .
جمله ای که یاد اوری کرد برام که مردی هست ، که داره همپای من تلاش میکنه برای پَـــر دادن غصه ی دل پـُـرغصه ی من .
بهنود _ سارا من خودم امروز همتای گلم و میرسونم مدرسه ..
بعد هم سکوت کرد و به همتا نگاه کرد ..
سکوتی که باعث شد صدای بلند مهربان مردی به گوشم برسه
" سارایی !!! بهنود نیاز به تنبیه داره .. نیاز داره بفهمه که بدست اوردنت به راحتی نیست ..که اگه قبلا بودی دلیل همیشه بودنت نیست "
صدایی که باعث شد ل*بخندمو توی قل*بم نگه دارم و اجازه جولون بهش ندم !!
romangram.com | @romangram_com