#کوه_پنهان_پارت_299


ندید که اهسته تر گفت : اما همه چی رو توی یه شب !! باختم .

پاهای لرزونم به حرکت دراوردم . ترسیدم قل*ب پر از هیجانم به این بازی پایان بده .

اهسته حرکت کردم .. اما شنیدن صداش به قدمهام سرعت داد :

بهنود _ اما محاله بذارم دست کسی بهت برسه ، سارا خانم !!!

و چقدر حس شیرین تری ِ این ، نـــــــــ ـازشدن و نیــــــــــ ـاز داشتن !!





اونشب خیلی خسته بودم .. سردرد امانم و بریده بود .

اما ...

اما همه ی وجودم و شادی گرفته بود . شادی که به صورت خسته م رنگ داده بود .

و چقدر خدا رو شکر کردم که عوامل فیلم برداری !! دیگه شاهد این گریم طبیعی ِ صورتم نیستن !!

بعد از مطمئن شدن از خواب بودنِ همراز بیتابم !! به اتاقم رفتم و جسم خسته اما پر هیجانم و روی تخت انداختم و چشمامو بستم .

تمام شب با عشقِ تزریق شده ی بهنود ، توی جریان خونم ، خوابیدم ..

خوابی که ماه ها بود به این ارومی نبود . به این ل*ذ*ت بخشی نبود .

خوابی که حتی میتونستم درونش حس ل*ذ*ت نوازشگر دستایی داغ رو روی پوست گلگونم حس کنم !!

و حتی ....

خوشبـــــو ترین عطر تلخ دنیا رو به ریه هام بفرستم !!

صبح با انرژی زیادی از خواب بیدارشدم .

امــــ ـا ترس ...

پر شدم از تــــ ـرس ....

ترسی که جزء لاینفک زندگی من بود ، باعث شد دوباره چشمام و ببندم و...

چنـــ ـگ بزنم به دنیای پرا ار عشق خوابهام ..

چشمام و بستم ..

نفس عمیقی کشیدم ..

نفسی که پرشد از لمس عطر تلخِ مردِ گرمابخش اتاق کناری من !!

نفسی که ل*بخند رو به ل*بهام اورد .

نفسی که حس قشنگ خواسته شدن و بهم هدیه کرد .


romangram.com | @romangram_com