#کوه_پنهان_پارت_295


بعد از تمام شدن کارم هنوز احساس گرما میکردم .. دستای خنکم و روی گونه های داغم گذاشتم .

چشمامو بستم تا خنکای اب به مغز و ذهن اشوب زده ام برسه .. تا شاید اندکی اروم بشه و از تلاطم بیوفته .

هنوز ذهنم از بند خیالات ازاد نشده بود که با شنیدن صدایی قل*بم با شدت شروع به تقلا کرد !!

بهنود _ سارا ؟!! حالت خوبه ؟!!

نفس عمیقی کشیدم تا از نافرمانی ریه هام جلوگیری کنه !!!

خنده دار بود . اینکه من دیگه روی هیچ کدوم از اعضای بدنم کنترلی نداشتم ..

مغزم به کندی فعالیت میکرد .

که ال*بته جای تعجبی برای ذهن پر از درگیری من نداشت .

هنوز درگیر کنترل اعضای اشفته ام بودم که با لیوان ابی که بهنود جلوم گرفته بود به خودم اومدم .

صندلی رو برام عقب کشیده بود و ازم میخواست که تن خسته ام و بهش تکیه بدم .

نشستم و ارنجم و روی میز گذاشتم و سرم و بهش تکیه دادم .

نمیدونم چند دقیقه یه اون حالت بودم که دوباره لیوان اب جلو روم دیدم .. اینبار یه قاشق کوچک چای خوری هم داخلش بود که خبر از مخلوط اب و قند و بهم میداد .

بدون حرف لیوان و گرفتم و کمی ازش نوشیدم ..

به هر حال توی این حالت بیشتر ترجیح میدادم یک زن با فشار افتاده به نظر بیام .. تا یه زن خسته و توی تلاطم افتاده !!!

بهنود هم بدون حرف بهم نگاه میکرد .. نگاهی که اگر میخواستم و بهش نگاه میکردم میتونستم معنای زیادی رو درش بخونم . ولی من امشب خسته تر از اونی بودم که بتونم ترجمه یک نگاه چند صفحه ای رو انجام بدم .. امشب دایرة المعارف نگاه ها رو گم کرده بودم !!

پس چشم هامو به اون دروازه ی پر رمز و راز بستم و گذاشتم سیاهی دیدم و در بربگیره !!!

هنوز کاملا غرق نشده بودم که با صدای پدرجون پلک های خسته ام رو باز کردم

پدرجون _ سارا جان ، بابا .. شوهرت داره میره بلند شو برو بدرقه اش .

در حالی که سعی میکردم دلیل رگه های خنده ی توی صداش و بفهمم از جام بلند شدم و با چهره ی غضب الود بهنود روبه رو شدم ....

خسته از این بازی سری تکون دادم و در مقابل چشمان خشمگین مردی کنار اپن ایستاده ، به سمت مرد مهربانِ شوهرم لقب خورده رفتم .

گوشه ای ایستادم و به تعارفات معمول پدرجون و منصور و ال*بته پیمان !! که از منصور میخواستم شب رو در کنار ما سپری کنه ، گوش میدادم .. که منصور با گفتم "ممنون شب همتون به خیر " به سمت در رفت .

منم به رسم مهمانوازی به دنبالش روان شدم !

طول حیاط و در سکوت طی کردیم .. به در اصلی که رسیدیم ، ایستاد .

میدونستم که میخواد باهام صحبت کنه .. ولی نمیدونم چرا ترسی به دلم نشسته بود .

میترسیدم از حضور بهنود توی اشپزخونه و طولانی شدن غیبت من ناراحت شده باشه !!

اما با دیدن ل*بخند مهربون نشسته روی ل*باش ، همه ی احاس ترسم جای خودش و به ارامش داد .. مثل همیشه !!

منصور _ خوبـــی ؟!!


romangram.com | @romangram_com