#کوه_پنهان_پارت_294

منصور هم روی مبل دونفره ی کنارشون نشسته بود و مشغول پوست کردن سیب قرمزش بود .

اما بهنود وسوری جون روی مبل دونفره نشسته بودن و ظاهرا به حرف های پیمان گوش میدادن .

میخواستم به پناهگاهم برگردم که با حرف پدرجون میخکوب شدم .

پدرجون _ کجا میری سارا جان .. بیا دیگه نمیخواد بری چیزی بیاری .. بیا بابا خسته شدی .. بیا بشین پیش شوهرت .

ل*بخند اشفته ای بهش زدم و سریع کنار منصور نشستم .. و نگاه از جمع گرفتم .

فکر میکردم با نگاه نکردنش بهشون میتونم از خجالتم کم کنم .. اما حتی توی اون حالت هم میتونستم انرژی منفی نگاه بهنود و دریافت کنم ..

اما همه ی حس های بد دنیا فقط با یه جمله ی از یه صدای گرم از بین رفت و من توی ارامش نهفته توی این صوت غرق شدم .

منصور _ اروم باش ، چیزی نیست .

و سیبی که با گرمای دستای مهربونی رو با خودش حمل میکرد ، به سمتم دراز شد .

و ل*بخندی که از بین نمیرفت حتی با وجود موج های منفیِ هدف گرفته به نگاهم !!

اما تازه بعد از تزریق اون همه که تونستم متوجه غیبت همتا بشم ..

به مریم نگاه کردم تا شاید متوجه ام بشه بتونم سوالمو بپرسم .. اما اون همه یحواسش پی ِ مردی بود که توی خیالش مشغول دل*بری برای مریم بود و بی خبر از این که این دل خیلی قبل تر از کف رفته !!

از منصور هم نمیتونستم بپرسم .. یعنی نمیخواستم بیش از این ارامش مهمانم و برهم بزنم که این کار از من برنمیومد ..

با فکر اینکه ممکن توی اتاقش باشه بلند شدم و با یه عذر خواهی به سمت اتاقش رفتم ..

در زدم . صدایی نیومد .

اهسته در رو باز کردم و وارد شدم .

همتا روی تختش دراز کشیده بود .. توی تاریکی تشخیص باز بودن چشماش سخت بود . جلوتر رفتم . چشماش بسته بود ، اما رد اشک خشک شده روی صورتش بود .

اشکی که نمیدونستم برای چی بر جای مونده .. اما ندونسته هم میتونستم بگم که حتما سری به کارهای احمقانه ی من داره !!

موهای نرمش و نوازش کردم و ب*و*سه ای روش زدم .

بعد هم با فکر اینکه فردا باهاش صحبت میکنم ، اتاق و ترک کردم .

وقتی که به سالن برگشتم همه ظاهرا مشغول بودن و کسی حواسش به من نبود ..

منم سعی کردم که بدون جل*ب توجه برگردم و سرجای قبلیم بشینم که در کمال تعجب دیدم جای قبلیم توسط بهنود پر شده !!!

کنار سوری جون نشستم و به بهنود که سعی میکرد جا به جا شدنش و با صحبش با منصور توجیح کنه ، نگاه کردم .

مشغول ارزیابی رفتارش بودم که با ل*بخند منصور به خودم اومدم .. سرخ شده ل*بخندشو پاسخ دادم و سرمو پایین انداختم و به میز دوختم .

گرمم شده بود .. نمیدونم دلیل این هوای گرم بی موقع چی بود .

شاید به خاطر گرمای بی موقع اواخر پاییز بود !!!

یا شاید ل*بخند مهربون منصور .. یا شاید هم دیدن ابروهای گره خورده ی بهنود توی نگاه اخرش بود !!

نمیدونم به هر دلیلی که بود باعث شد به بهانه ی بردن استکان های چای به اشپزخونه پناه بردم و دستای گرمم به خنکای شیر اب سپردم .

romangram.com | @romangram_com