#کوه_پنهان_پارت_293


اب سرد و باز کردم و صورتمو زیرش نگه داشتم و اجازه دادم سردیش ، التهاب درونیم و کم کنه ..

اینقدر به این حالت موندم که نفسم به شماره افتاد و لرز همه ی وجودمو گرفت .

سرمو بلند کردم و به دختر توی ایینه نگاه کردم ..

دختری که حالا از قرمزی توی صورتش اثری نبود و جای خودش و به سفیدی داده بود ..

سفیدی که شاید بر اثر سرما جایگزین شده بود .. یا بر اثر ترس از اینده ی مبهم دخترک خارج از ایینه .

با دستای سردم شال خاکی روی سرمو مرتب کردم و بیرون اومدم .. و در مقابل نگاه های خیره ی همه به سمت اتاقم رفتم تا با عوض کردن ل*باسم ، نقاب بی تفاوتی بر روی ظاهر بی روحم بذارم ..

و برگردم و از شیرینی روزِ پشت سر گذاشتم ، برای بقیه صحبت کنم ..

بعد از تعویض ل*باسم از اتاق بیرون رفتم و با چشمای به زور ارایش ، درشت شده ام ، به بقیه نگاه کردم و ازشون بابت اماده نکردن شام !!! عذرخواهی کردم .

و بعد هم مثل یه رباتِ خانه دار به سمت اشپزخونه ام رفتم که تا امدن شام سفارش داده شده .. میز و بچینم .

مریم _ سارا ؟!!

برگشتم و به مریم تکیه داده به چهارچوب در نگاه کردم .

مریم _ ببخشید !! نمیخواستم اذیت بشی .

نگاه دلخورم باعث شد نگاه ازم بگیره و توجیح کنه :

مریم _ اونطوری نگام نکن .. فقط میخواستم بهنود تنبیه بشه .. به خاطر تـــــــ ـو !!

به خاطر ناراحتی هایی که توی تمام این مدت کشیدی .

پوزخندی به افکارش زدم .. چرا فکر میکرد که من الان با انتقام گرفته شده ، ارومم ..

ارومِ اروم ....

اخمای درهمش خبر از حال درونیش میداد .. انگار یادش اومده بود که من مرد انتقام نیستم ..

و اتش انتقام اول از همه خودمو میسوزونه ..

بدون کلام مشغول انجام کارام شدم .. مریم هم ترجیح داد چیزی نگه ..

من ظروف و اماده میکردم و مریم هم با خارج کردن وسایل سالاد از یخچال نشون داد که میخواد مشغول چه کاری بشه ..

سرمیز شام هم باز ، من مثل همه ی زمان های دیگه ی ناراحتی ، مشغول غذا دان به همراز شدم . بدون توجه به نگاه های کنجــــــکاو دیگران !

بعد از اون هم تا ساعتی به بهانه ی جمع اوری میز و شستن ظروف از وارد شدن به جمعشون خود داری کردم ..

اما بلاخره کارهای من هم تمام شد .

باز هم به رسم مهمان نوازی سینی چای رو اماده کردم و با بی میلی کامل به سمت جمع خندونشون !! رفتم.

همین طور که مشغول گردوندن سینی بود موقعیتشون و بررسی میکردم .

پیمان و مریم مشغول تعریف خاطرات با مزه اشون بودن .. پدر جون هم روی مبل تک نفره ی روبه روشون نشسته بود و برای همراز میوه پوست میکند ..


romangram.com | @romangram_com