#کوه_پنهان_پارت_292
اما نشنیده گرفتم ..
درست مثل حضورش !!!
پدر جون اما باور نکرد درون لحن کلامش اشکار بود .. اما در کلام چیزی نگفت .
پدرجون _ اشکالی نداره دخترم .. اما بهتره همیشه قبل از بیرون رفتن به شوهرت بگی !!
ضربه ای دیگه زد .. ضربه ای دوباره برای تحریک نفس های کش دار مرد عصبیه کنارم ایستاده ..
و ضربه ای برای روح خسته ی زنی حسرت زده و ارزومند ..
و ضربه ای برای خنده هایی ریز ...
پدرجون ادامه داد :
_ سارا جان شـــوهـــرت ، خیلی نگران شده بود .. دیگه باید همه ی حواست و جمع کنی !!!
و ضربه ی اخر برای سربه زیری مردی از جنس مهربانی و پاکی !!
چشمامو به سربه زیریش دوختم تا خستگیه نگاهم چشمای سربه زیرشو هدف قرار بده .
نگاهش که بهم خورد .. ل*بخند خسته ای زدم و گفتم :
_ متاسفم !! نمیخواستم ناراحتت کنم .. دیگه تکرار نمیکنم .
همه ی تاسفم فقط به خاطر دیر اومدن و نگرانی امروزش نبود .. که به خاطر بازی دادن قل*ب مهربونش بود .. و برای شرمندگی در برگرفته ی وجودم
اما اون چیکار کرد ..
ل*بخند دلگرم کننده ای بهم زد که از گرمیش همه ی وجودمو اتیش زد ...
این بار من ضربه زدم ... ناخواسته .... به مرد ایستاده ی کنارم .
یا حتی شاید گرمای ل*بخند منصور بهنود هم دریافت کرد که اتش عکس العمل بهنود و روشن کرد !!
که دستهای لرزونش رو برای گرفتن همراز از ب*غ*لم دراز کرد که با حرفش نگاه دلخور منو به چهره ی گرمازده اش دوخت ..
بهنود _ بده من دخترمو نگه دارم .. شما برو به شــــــــــــــــوهـرت برس !!
اما حالا غم نگاه مرد کنارم ایستاده منو سوزوند .
انگار تا خاکستر شدن فاصله ای نداشتم !!!!
تازه وقتی صورت و چشمای پف الودم و توی ایینه ی دستشویی دیدم ..
دلیل ناباوریِ پدرجون و بقیه و پوزخند های بهنود و متوجه شدم ..
چشمایی که براثر گریه ی زیاد ریز شده بود و متورم .
که حتی از فواصل دور هم ، فریاد میزد ساعتها باریده ..
romangram.com | @romangram_com