#کوه_پنهان_پارت_291


ندیدین .. درد کشیدم .. ندیدین منصور سربه زیر شد و نگاهِ مریم ریسه رفت ..

ندیدین به یغما رفتنِ منـــ ـو ؟!!! ندیدین غارت شدن احساسمـــ ـو ؟!!

پس چرا نمیایین دنبالم ؟!! .. تا کی باید منتظرتون بمونم ؟!!

هوا دیگه تاریک شده بود که برگشتم خونه .

بغضم خالی شده بود .. اما از دردم هیچی کم نشده بود ..

قل*بم هنوز درد میکرد .. هنوز سنگین بود ..

بیتاب از این همه استرسو اضطراب ..

با کلیدم درو باز کردم .. وارد حیاط بزرگ خونه ی پدری شدم ..

هوا تاریک شده بود .

قبل از اینکه دستم به دستگیره های در سالن بخوره ، در با صدای بلندی باز شد .

از صدای بلندی که ایجاد شده بود ، ترسیده بودم و قدمی به عقب گذاشتم .

ضربان قل*بم تند تر شده بود به حدی که صدای کوبش رو میشنیدم .

اما صدای قل*بم اونقدری نبود که صدای نفس های تند و کش دار کسی که روبه روم بود و نشنوم .

با نگاهم ، پرسشگر دنبال صدا گشتم و با چهره ی عصبی بهنود روبه رو شدم .

با اخم غلیظی نگاهم میکرد ..

نفس عمیق و خسته ای کشیدم و بی تفاوت به نگاه خشم الودش سلام اهسته ای گفتم و از کنارش گذشتم .

به محض وارد شدنم همراز به سمتم دوید و بقیه رو متوجه حضورم کرد .

روی دو زانو نشستم و همراز و به آ*غ*و*ش کشیدم و به گلایه های کودکانه اش گوش دادم و ل*بخند عذرخواهانه زدم .

در همین حین هم صدای پدر جون و شنیدم :

پدر جون _ سارا جان کجا بودی دخترم ؟!

سر بلند کردم و به چهره اش نگاه کردم

_ سلام ..

پدر جون _ سلام عزیزم .. نگفتی کجا بودی مارو خیلی نگران کرده بودی .

بقیه هم پاسخ سلامم و رو دادن به انتظار نشستن تا پاسخ پدرجون و بدم .

_ ببخشید رفتم بیرون کمی خرید کنم به یه مشکلی برخوردم .

دروغ گفتم .. برای حفظ ابروم بود .. برای حفظ غرور ترک خورده ام بود !!!

شنیدم .. پوزخند صدادار مرد کنارم ایستاده رو .


romangram.com | @romangram_com