#کوه_پنهان_پارت_290

_ چرا اقــ ـام ؟!! .. چــ ـرا؟!!

شما که به خدا نزدیکین ازش میپرسین تا کــی ؟!!

اقام ؟!! به خدا میگین سارا دیگه نمیکشه .. به خدا میگین سارا هنوز یه بچه است .. اونقدر بزرگ نشده که تحمل این همه استرس و فشار و داشته باشه .

اقــ ـام ؟!! منکه این همه میام پیشتون .. تو این همه مدت مگه منو نشناختین .. پس چرا به خدا نمیگین که امتحان اسون تری و برام در نظر بگیره .. چیکار کنم که واسطم بشین پیش خدا .

به جدِّ یزرگوارتون قسم ، دیگه خسته ام .. این همه فشار برام زیادِ .

اقـــــــــــ ــــ ــام ؟!!!!





***

بلند شدم به سمت ارامگاه خانواده ام رفتم .. خانواده ای که تنهام گذاشتن . میان یک خروار تنهایی و رنج .

توی جای خالی بین سنگ مزار پدرو مادرم دراز کشیدم . درست مثل بچگی هام !!

جایی که میتونستم هم هرم دستای پر صلابت پدر رو داشته باشم . هم اهنگ سکوت نفسهای مادرانه اش رو لمس کنم .

بدون منت .. بدون ترس .. بدون التماس

نگاهم به اسمون ابری بود .

اسمون هم دلش مثل من گرفته بود .. دلش گریه میخواست .

ل*بخندی بهش زدم .

دستامو به سمت ابی بیکرانش بلند کردم و گفتم :

ببار تا اروم شی .. تا دلِ ابریت تنگ نشه .

مثل من ...

چشمامو بستم و گذاشتم خیال دستای پدرم روی موهام بازی کنه .. تا انگشتای گرم مادرم دستای سردم و گرم کنه .

_ بابا ؟!!! چرا رفتین ؟!! .. چرا منو تنها گذاشتین ؟!

_ چرا فکر کردی کسی به غیر از تو میتونه بام پدری کنه .. یعنی نمیبینی دارن با دخترت چیکار میکنن ؟! .. نمیبینی که این همه اروم نشستی ؟!!!

_ دیدی پدر جونم فقط به فکر پسر خودشه .. دیدی به خاطر لجبازی و تنبیه پسر خودش با من بازی میکنه ..

_ نـــ ـدیـ ــدی ؟!!

_ مامانی .. ندیدی ؟!! ندیدین .. امروز حتی به خجالت و ترس من توجه نکردن .. ندیدین فقط به خشم و غم پسرشون نگاه میکردن .. ندیدین چطوری از چهره ی پشیمون پسرشون ل*ذ*ت میبردن .. بدون اینکه به چهره ی گلگون من توجه ایی کنن .

وای مامانم ؟!!! وای بابایی ؟!! کجایی پس ؟!! چرا نمیاین منم ببرین .

منم ببرین .. مگه نمیبین چی میکشم .. مگه ندیدین امروز وقتی پدر جون به خاطر حرص دادن بهنود از من خواست کنار شوهرم بشینم .. اب شدم .

ندیدین .. خون گریه کردم .. ندیدین بهنود اتیش گرفت و نگاهِ پیمان خندید ..

romangram.com | @romangram_com