#کوه_پنهان_پارت_289
تازه فهمیدم وقتی که اون پنهان ترین پیدا ، جلوی چشمهای تعجب زده ام نمایان شد !!
وارد اتاقش شدم . با تعجب نگاهم میکرد .
حق داشت تعجب کنه .. تا حالا همچین برخوردی رو از من ندیده بود . شاید هم تا حالا همچین حسی به من دست نداده بود که این رفتارو از خودم نشون بدم .
نگاه منتظر من با خیرگی به نگاه متجبش گره خورده بود .
مریم _ چته ؟؟؟!!!
همچنان نگاهش میکردم . بلاخره در جنگ نگاه ها نگاه من پیروز شد .
مریم
_ خوب راستش صبح که رفتی همتا رو مدرسه بذاری ، تلفن زنگ خورد . منم که خواب بودم تا بیام به خودم بجنبمو تلفن و جواب بدم . سوری جون برداشته بود و داشت با هیجان با گل پسرش حرف میزد .
بهنود بهش گفت که رسیده تهران و تا دو ساعت دیگه پرواز داره برای اینجا ، زنگ زده بود ادرس بگیره ..
همچنان داشتم نگاهش میکردم .. ادامه داد :
مریم _ خوب اونجوری نگاه کردن نداره که ، بعدش پدرجون فهمید و اون تصمیم انی رو گرفت .. بقیه اش رو هم که خودت میدونی
همه ی وجودم ب اتیش کشیده شد . همه ی اتفاق چند ساعت پیش فقط به خاطر لجبازی پدرجون با بهنود بود .. من هم تو یاین وسط نقش یه ادم احمق و بازی کرده بودم .. و احتمالا باعث تفریح خیلی هــا .
با بیشترین سرعتی که از خودم سراغ داشتم مانتو و شالم و رو برداشتم و از اون خونه کنده شدم ..
فقط دلم میخواست فرار کنم . برم جایی که بشه راحت توش نفس بکشم .. جایی که بتونم به اشکام اجازه بارش بدم ..
جایی که نیاز نباشه توش برای هق هقم توضیح بدم ..
جایی که بتونم گلایه کنم .. شکایت کنم .
جایی که دل پر از دردم و اروم کنه .
روبه روش وایستادم .
داخل نرفتم . بیرون بهتر بود .. این بیرون میتونستم از همشون گلایه کنم . حرف بزنم . اگه بغضم نذاشت داد بزنم .
اشک بریزم .. زار بزنم . رنجش دلم و فریاد کنم .
وسط حیاط امامزاده نشستم .
درست وسطش .
جایی که رو به روم ضریح مطهرش بود و سمت راستم ارامگاه خانواده ام .
جایی بهتر از اون سراغ نداشتم .
زار زدم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com