#کوه_پنهان_پارت_288

بازم تعجب کردم و ناخداگاه گره بین ابروهام و چشمای گرد شدم که به خاطر تعجب بوجود اومده بود جای خودش و به چشمای ریز شده و متفکر بده .

به حدی میشناختمش که چهره ی اماده ی خنده اش رو بشناسم .

مریم هم نمیدونم به خاطر نگاه موشکافانه ی من بود یا برای اینکه دیگه نمیتونست خنده شو نگه داره ، به اتاقش برگشت و دیگه تا وقت رفتن به محضر بیرون نیومد .

سوری جون هم که به اتاق برگشته بود .

با ذهنی درگیر وارد اشپزخونه شدمو و سعی کردم با جابجایی خرید هام از اشفتگیم کم کنم .

یه حس خاصی تو دلم بوجود اومده بود .. یه حس ترس یا دلهره از یه اینده ی ناشناخته ..

یه حس ترس

از یه تغییر ،

از یه تلنگر برای تحول

نمیدونم شاید چون به همین زودی نمیدیدمش ..

یا چون به همین راحتی بود .. راحت الوصول !!

فقط یه هفته دغدغه داشت .. یه هفته که نگرانی داشت ولی ترس نداشت .

ولی حالا چرا ترس داره ؟!! چرا دلهره داره ؟!! چرا دغدغه داره ؟!!

نمیدونم شاید چون از پذیرش پدرجون مطمئن نبودم ..

شاید ...

سعی میکردم با نفس های عمیقی که میکشم ترس و از خودم دور کنم .. لرزش دستامو مخفی کنم .. بغض گرد شده ی توی گلومو خفه کنم .

اما همه ی تلاش هام با صدای " زود باش اماده شو دختر گلم " ِ پدرجون دود شد و به هوا رفت .

اما ایا واقعا این همه سرعت لازم بود .. این همه عجله برای چی بود ؟!

چرا پدرجون ازم نمیپرسید سارا هنوزم میخوای ؟!!

چرا نمیپرسید که منم همه ی بغضم و فریاد کنم و بگم :

نــــــ ـه !!! دیگه مطمئن نیستم !! دیگه مطمئن نیستم این تحول و بخوام !! که طاقت این تغییر و داشته باشم !!!

چرا نپرسید ؟!! چرا این همه عجله داشت ؟! چرا این همه عجله کرد ؟!!

نفهمیدم دلیل این همه عجله رو ، دلیل غم بیشتر شده یِ نگاه سوری جون و دلیل چشمای خندون و ل*ب های اماده ی خنده ی مریم و ..

نفهمیدم ..

باز نفهمیدم تا وقتی که همه چیز تمام شد و من همسر صیغه ای منصور شدمو

باز نفهمیدم تا وقتی که با جعبه ی شیرینی به خونه برگشتیم .

باز نفهمیدم تا وقتی که چهره ی بهنود و توی مانیتور ایفون دیدم !!

تازه فهمیدم دلیل اون همه اصرار و اون همه سرعت عمل و اون همه تاکید و !!

romangram.com | @romangram_com