#کوه_پنهان_پارت_287


اما به محض وارد شدن ، پدرجون و دیدم که کنار تلفن ایستاده و مشغول شماره گیری بود !!!

اشفته به نظر میرسید و از شواهد امر پیدا بود که تازه بیدارشده و هنوز فرصت نگاه کردن به ایینه رو هم پیدا نکرده بود .

پدرجون _ الو سلام پسرم . خوبی ؟!

_ ........

پدرجون _ من هم خوبم ، راستش تماس گرفتم که بگم سریع با یه محضر هماهنگ کن که یه صیغه بین و تو سارا خونده بشه !! اینطوری برای بیرون رفتم هم مشکلی نخواهید داشت !!

تعجبم چندین برابر شد ..

پدر جون داشت با منصور صحبت میکرد . داشت ازش میخواست که با من محرم بشه . چرا ؟!!

چرا به این سرعت این تصمیم و گرفته ؟! بدونه اینکه من و در جریان بذاره .

_.........

حتما منصور نپذیرفته بود که پدرجون اینطوری شاکی بود . عصبانیت و تنش در کلامش هویدا بود:

پدرجون _ حتما نیاز هست که میگم دیگه ، تو باید باهاش محرم باشی که بتونی به این خونه رفت و امد کنی . هم شما با خصوصیات هم بیشتر اشنا میشین ، هم دخترا بیشتر باهات انس میگیرن و میپذیرنت .

دلایل پدرجون نه تنها از تعجب من نکاست بلکه اضطراب رو هم به دلم انداخته بود ..

درسته که هم من و هم پدرجون و یا حتی منصور، ادم هایی معتقدی بودیم . اما به حدی نبودیم که برای بیرون رفتن و یا صحبت کردن با کسی حتما نیاز به مُهر محرمیت داشته باشیم . همون که خودمون حریممون رو رعایت میکردیم کفایت میکرد . ولی الان پدرجون با این دلایل منو واقعا گیج کرده بود .

_........

پدرجون _ افرین برای ساعت 10وقت بگیر ، ماهم تا اونموقع میایم .

_...

_ نه نیازی نیست ما خودمون میایم . فقط ادرس و برام بفرست . فعلا کاری نداری ؟!

_........

پدرجون _ خداحافظ .

بعد هم گوشی رو قطع کرد

پدرجون که تا حالا پشت به من داشت با تلفن صحبت میکرد ، برگشت و منو که با بهت و تعجب به مکالمه اش گوش میدادم دید :

پدرجون _ اِ اومدی دخترم ، برو زودتر اماده شو ، به منصور زنگ زدم که وقت محضر بگیره تا باهم محرم بشین .

بعد هم بدون توجه به نگاه مبهوت من به سمت اتاقش رفت ..

با نگاهم بدرقه اش میکردم که با چهره ی غم زده ی سوری جون روبه رو شدم .

میدونستم که با این ازدواج مخالفه ، اما توی این مدت هیچ وقت نشده بود که از من گلایه کنه و یا حتی به خاطر این انتخاب سرزنشم کنه .

همین دلایلم باعث میشد که بیشتر شرمنده اش بشم و از رو از نگاهش بگیرم .

نگاهم و گرفتم و به مریم که با صورتی عادی و چشمایی خندان نگاهم میکرد .


romangram.com | @romangram_com