#کوه_پنهان_پارت_286
حالا او را در نقطه ای با سنی شناسنامه ای جوان و افکاری میانساله نمیدید ..
دلش میخواست اینقدر محق بود که با شنیدن این درخواست از جانبش ، برسرش هوار شود ..
اما نبود ..
این را وجدانش بیشتر از همیشه گوشزدش کرده بود ..
پس فقط گریه کرد و مویه زد برای زنیتِ دختری جوان ..
برای غریبیِ مادری از جنس شیشه .. بی پناه و درمانده
و برای خودش .. به خاطر ان همه رویای پرورانده ی در ذهنش ..
برای تلاش های به رخ کشیدن انتخابش ..
انتخابی که فقط و فقط یک قربانی داشت ..
قربانی سراسر ظرافتی که حالا فقط به ریسمانی چنگ میزند که نگه اش دارد .. و شاید دستی گرم ، برای روزهای سختی که در پیش خواهد داشت ..
اما دختری که قل*بش از این همه ناراحتی تحت فشار بود ..
جال*ب بود ..
همه ی درد های دنیا در سینه ی کوچک این دخترک جمع شده بود و کمرش از این همه تحمل تنهایی فشار خمیده ..
اما حالا ..
باز هم حاضر بود همه ی عمر را بدهد و کمر خمیده ی پیرمردی سپید موی را نبیند . که همه ی امید به یاس نشسته ی مادری را نبیند ..
برای دل مهربان او دیدن ناراحتی کسی سخت بود ..
برای او که برای نشکستن امید مادری از عشقش میگذشت .. رنج بود ..
برای او سخت بود ..
برای او که عشق مردانی چون کاوه و شاهین که مادرانشان خوشبختیه فرزندانشان را با او نمیدیدند .. درد بود ..
حالا که او هیچ عشقی هم در چنته نداشت .. و فقط از روی منطقش این تصمیم را گرفته بود .. پس دیگر فداکاری نمیکرد برای دلِ به یاس نشسته اشان ..
پس مطمئن بود که اگر این دو عزیزش نخواهند او هیچ وقت دیگر به ازدواج نمیاندیشد .. تا شاید امید انها ناامید نگردد ..
سکوت پدرجون همچنان ادامه داشت .. منم ترجیح میدادم که شکننده ی این سکوت نباشم . و منتظر بمونم .
توی اشپزخونه مشغول اماده کردن صبحانه بودم .. باید همتا رو به مدرسه میرسوندم .. دیشب راننده ی سرویسش تماس گرفته بود و گفته بود که نمیتونه توی دو سه روز اینده بچه ها رو به مدرسه برسونه . خواسته بود اگه میتونم خودم اینکارو بکنم ، اگر نه از راننده ی دیگه درخواست کنه بیاد . که نپذیرفته بودم ، به هر حال هر کسی ممکن توی زندگیش دچار گرفتاری بشه .
میزو که چیدم و همتا رو صدا کردم تا حاضر بشه و صبحونه بخوره .
همتا رو رسوندم مدرسه و به تره بار رفتم مقداری خرید کردم و به خونه برگشتم .
با کلید در و باز کردم و سعی کردم با کمترین سرو صدای ممکن خریدامو داخل ببرم .
romangram.com | @romangram_com