#کوه_پنهان_پارت_285


ترس از نگاه پسر فامیل و افکارش ..

ترس از دوباره شنیدن حرف های شکنجه وارِ زن فامیل ..

ترس از اینده ای مبهم و تنهایی

از همه چیز گفتم .. از همه ی ناگفته ها گفتم .. از دلایلی که این تصمیم شاید به ظن بعضی احمقانه رو گرفتم .. از سختی هایی که توی تمام این مدت کشیده بودم ..

بعد هم ساکت شدم ..

دیگه خالی خالی شده بودم .. اشک داشتم اما بغض نداشتم ..

بغضم با نگاه های پر از محبت و اما خالی از ترحم پدر جون از بین رفته بود .. با گرمی دستای مادرانه ی مادری از بین رفته بود که بیحساب و بدون دریغ بودنش گرمای بیشتری به وجودم تزریق میکرد ..

وجودی که دیگه سردی توش معنایی نداشت .. سراسر گرمی بود و سپاسگذاری !!

بعد از ان شب ، فقط سکوت بود که حایل میان انها شده بود ..

سکوتی که درد اور نبود ..

ارامش قبل از طوفان هم نبود ..

شاید اصلا سکوت نبود ..

که اگر سکوت بود فقط در کلام بود .. نه در اندیشه ..

دراندیشه ها غوغا بود ..

مردی در اندیشه ی دختری بی پناه که تصمیم های بزرگ میگیرد ..

دختری که در اوج جوانی خود را لایق مردی میبیند شاید به سن پدر ، نزدیک ....

بدون اینکه این تفاوت ها را ببیند .. یا حتی سعی در نادیده گرفتنش داشته باشد ..

انگار او واقعا نمیبیند .. این همه تفاوت عمیق را ..

درک این موضوع برایش سخت نبود ، که او با چشم غیر مصلح دیده بود .. همه ی این حس ها را در کلام دخترک ..

و کمرش خمیده بود از این چشم های جوان و نگاه مسن گشته اش !!

زنی اما در اندیشه ی به حسرت نشستن امیدش ..

و شاید هم وجدانی که حالا درد گرفته بود .. از یک تصمیم !!

تصمیمی که دوراندیشی نداشت ..

نه از جانب یک دخترِ 18ساله یِ زخم خورده یِ از خانواده دور مانده ... و نه سوی از زنِ پخته یِ تحصیل کرده یِ سرد و گرم چشیده یِ روزگار ..

زنی که اکنون به نقطه ای رسیده است که همه ی وجودش به خاطر تصمیم دختر جوان 22 یا شاید 23ساله ای که حالا به خاطر خودخواهی او دارد به مردی فکر میکند که میتواند جایگاهی پدرانه براش داشته باشد ..

ان هم نه از سر عشق .. که از سر بی پناهی و درماندگی !!!

شاید اگر همان وقتی که به واسطه ی مهربانیش و زیبایی ظاهری و شاید هم کمی سواستفاده از بی پناهیش ، کمی مادرانه نگاهش کرده بود .. و گزینه ای برای مکرهای مادرانه اش قرارش نمیداد ..


romangram.com | @romangram_com