#کوه_پنهان_پارت_284

قل*بم فشرده شد .. چیزی نمیگفت اما با نگاهش تمام درد های عالم رو به قل*بم سرریز کرد ..

بغض نشسته توی گلوم داشت سرباز میکرد ..

با چشمای به اشک نشسته به سمتش رفتم و خودمو در آ*غ*و*ش مهربونش رها کردم .. زار زدم .. به انصاف که سوری جون هم دستای پر از محبتش و ازم دریغ نکرد و با سکوتش این اجازه رو به دوتامون داد که بغضمون رو خالی کنیم ..

بعد از گذشت دقایقی با صدای پدرجون به خودم اومدم و تازه متوجه پدرجون شدم که با چشمای قرمزش و اخم روی پیشونش که نشون از متفکر بودنش داشت به ما نگاه میکرد ..

پدرجون _ ساراجان ؟!!

نگاهم و ازش دزدیدم .. یه جورایی ازش خجالت میکشیدم .. نمیدونم واقعا اگه بابای مهربون خودم هم جای پدرجون مهربون بود این قدر خجالت میکشیدم ..

به هر حال پدرجون ،پدر بهنود بود و قل*بش هم سرشار از مهر پدرانه به پسرش !!

پدرجون _ سارا جان به خاطر لجبازی با بهنود میخوای تن به این ازدواج بدی ؟!!

با این حرف که با لحن ملایم اما گله مندی بیان شده بود .. سر بلند کردم و به چشماش نگاه کردم .. سریع پاسخ دادم :

_ نه نه اصلا پدرجون ..

بعد اروم تر ادامه دادم :

_ من ادم لجبازی نیستم ..

به همون ارومی هم پاسخم و دریافت کردم :

پدرجون _ میدونم ..

بازم نگاهم ازش گرفتم که ادامه داد :

پدرجون _ پس چرا میخوای همچین کاری کنی ؟!! منصور هر چقدر هم که خوب باشه .. یه تفاوت سنیه 20ساله با تو داره ..

هنوز جوابی نداده بودم که سوری جون با صدای بغض دارو اشک الودش گفت :

سوری جون _ سارا جان بهنودم برمیگرده .. اون شما رو خیلی دوست داره .. قسم میخورم ..

پدرجون _ به اون کاری نداشته باش .. الان میخوام دلایل سارا رو برای این انتخاب بشنوم .. تکلیف بهنودم الان مشخص ِ

کمی سکوت بینمون برقرار شد .. به چهره ی منتظر پدرجون نگاه کردم و بعد هم با صدای خش دار شدم .. براش گفتم

گفتم از تنهاییم .. گفتم از ترسام ..

ترس از وارد اجتماع شدن ..

ترس از سوال های بی جواب همراز .. ترس از نگاه های حسرت الود دختری به پدر دوستش ..

ترس از گریز از مردِ دختری هفت ساله ، از قضا بدون پدر ..

ترس از پیداشدن یه شاهین جدید .. یه مادرشاهین جدید ..

ترس از معلم مرد همتا

ترس از خانم همسایه و افکارش ..

ترس از نگاه مرد همسایه ..

romangram.com | @romangram_com